امروز سعي کردم يه بچه پنجره براي اين تارنگاشت درست کنم . خوشحال ميشم کسيکه به اين محل اومد نظر خودش رو بده
شايد تونستيم و نظرش تأمين شد .
فرهاد
Sunday، June 30، 2002
براي اينکه يه ذره از اين آب و هوا بريم بيرون و يه نفسي بکشيم امروز يه صفحه را که در رابطه با آموزش زبان انگليسي ، البته خيلي مقدماتي و خلاصه ، است رو پيدا کردم در اينجا معرفيش ميکنم ؛ شايد مفيد باشه .
Saturday، June 29، 2002
سلامي به سرخي خون !
پيش خودم فکر کردم اونايي که به غير از من و تو به اين وبلاگ سر ميزنند چه فکري ميکنند . ميگن 2 نفر آدم هر چي نامه و حرف و درد دل دارن ميان اينجا مينويسن ؛ خوب شايد همين هم باشه ، ما که اون بالا نوشتيم در مورد مسائل روزمره مينويسيم ؛ پس نبايد زياد هم عمومي باشه ، حالا هرکي خوند و احتمالاً نظري هم داد استقبال ميکنيم .
ديروز چشام به درختا افتاد . سبز و بلند ، پا برجا . راستش دلم يه جورايي شد . درختا همينطور که ريشه خودشون رو در زمين پيرامون محکم ميکنند ، سعي ميکنن خودشون رو از بغل دستياشون بالاتر ببرن تا از نور خورشيد استفاده بيشتري ببرند !
اين درختا حتي اوني که هيچ ميوه اي هم نداره باز براي انسان مفيده ، علاوه بر اينکه يه سايه باني ميشه در گرماي تابستون ، يه لطافتي هم به محيط ميده .
درختا با هر بادي تکون ميخورند ، خم ميشند ، کمي از برگ و شاخه هاشون رو از دست ميدن ولي باز هم يک درختــــن !
آره تا زماني که از ريشه در نيان باز هم درختن ! حتي اگه از کمر هم بشکنن بعد از يه مدتي دوباره شاخه و برگ ميدن .
اين درختا با همه رقابتي كه با هم دارن با هم خيلي رفيقن دستاشون رو به شونه همديگه ميزارن و كلي با هم درددل ميكنن ، بطوريكه صداي زمزمهشون فضاي اطراف رو پر ميكنه .
حالا چي شد اينجور فکر کردم و اينجور نوشتم نميدونم ؛ ولي باور کن هيچ کنايه اي به تو نيست که شيشه دل تو ترک خورده و شايد اگه بدون احتياط حمل بشه از هم متلاشي ميشه .
****************
من غصه ميخورم .
از اينکه يک عملي که ميتونست خيلي خوشحال کننده و شاديبخش برات باشه به يه همچين معضلي تبديل شده باشه ! من هيچ وقت تو رو شماتت نکردم و نميکنم .
من آرزوي شادي تو رو دارم ، هرکي هرچي ميخواد بگه بگه ! هرچند فکر نميکنم دليل واقعيش رو به من گفته باشي . شايد اگه اين کار در يه زماني ديگه و با يه شکلي ديگه انجام ميشد اينقدر ناراحتي در پي نداشت که حالا سردرگم و حيرون بموني .
من جواب سئوالت رو دادم ؛ هم تو نوشته هام هم تو صحبتام ( شايد لازم باشه به گذشته ها يه نگاهي بندازي ) .
ميزان تحمل سختي ها بستگي به ارزش نتيجه داره .
پس ببين بايد چه چيزي رو بدست بياري ؟ چقدر برات ارزش داره ؟ چقدر حاضري براش مايه بذاري ؟ بعد ببين ارزش اين ناراحتيها و حرفا رو داشته يا نه ، اگه داشته که پس خوشحال باش چون به هدفت رسيدي و پيش بينيات درست بوده و کلاً انتظار اين رفتارها رو داشتي و غير منتظره نيست ، اگه نداشته در هدفت تجديد نظر کن !
* جانا سخن از زبان ما ميگوئي ! روراستي و يکرنگي ، بدون سانسور و نقطه چين ، ولي بشين يه دو دوتا چهار تا بکن ببين کي بيشتر حرف دلش رو زده و يا نوشته ؟ به قول خودت خيلي حرفات رو در جايي ديگه ثبت ميکني ! اين همون رو راستيه ؟
* اگه من تمام حرفام رو به تو نميزنم به همون دليل هست که تو بيشتر حرفات رو به من نميزني . من قبول دارم در تمام محيط پيرامونم کسي به اندازه تو با من نزديک نيست . خيلي چيزهاست که من فقط به تو گفتم ، ( خودت بهتر ميدوني ) من جواب اين اعتماد رو نبايد بگيرم ؟ به من حق بده !
شايد لازم باشه يه بار ديگه اين رو بخوني .
من وارد داستاني شدم که بيرون اومدن ازش دست من نيست ، شايد داخل شدنش هم زياد دست خودم نبود ! ولي دوست دارم به ميل خودم ايفاء نقش کنم ، دوست دارم اوننقشي که به من ميدن عاشقش باشم ، نه به خاطر تموم شدن داستان توش بازي کنم !
من ...
پيش خودم فکر کردم اونايي که به غير از من و تو به اين وبلاگ سر ميزنند چه فکري ميکنند . ميگن 2 نفر آدم هر چي نامه و حرف و درد دل دارن ميان اينجا مينويسن ؛ خوب شايد همين هم باشه ، ما که اون بالا نوشتيم در مورد مسائل روزمره مينويسيم ؛ پس نبايد زياد هم عمومي باشه ، حالا هرکي خوند و احتمالاً نظري هم داد استقبال ميکنيم .
ديروز چشام به درختا افتاد . سبز و بلند ، پا برجا . راستش دلم يه جورايي شد . درختا همينطور که ريشه خودشون رو در زمين پيرامون محکم ميکنند ، سعي ميکنن خودشون رو از بغل دستياشون بالاتر ببرن تا از نور خورشيد استفاده بيشتري ببرند !
اين درختا حتي اوني که هيچ ميوه اي هم نداره باز براي انسان مفيده ، علاوه بر اينکه يه سايه باني ميشه در گرماي تابستون ، يه لطافتي هم به محيط ميده .
درختا با هر بادي تکون ميخورند ، خم ميشند ، کمي از برگ و شاخه هاشون رو از دست ميدن ولي باز هم يک درختــــن !
آره تا زماني که از ريشه در نيان باز هم درختن ! حتي اگه از کمر هم بشکنن بعد از يه مدتي دوباره شاخه و برگ ميدن .
اين درختا با همه رقابتي كه با هم دارن با هم خيلي رفيقن دستاشون رو به شونه همديگه ميزارن و كلي با هم درددل ميكنن ، بطوريكه صداي زمزمهشون فضاي اطراف رو پر ميكنه .
حالا چي شد اينجور فکر کردم و اينجور نوشتم نميدونم ؛ ولي باور کن هيچ کنايه اي به تو نيست که شيشه دل تو ترک خورده و شايد اگه بدون احتياط حمل بشه از هم متلاشي ميشه .
****************
من غصه ميخورم .
از اينکه يک عملي که ميتونست خيلي خوشحال کننده و شاديبخش برات باشه به يه همچين معضلي تبديل شده باشه ! من هيچ وقت تو رو شماتت نکردم و نميکنم .
من آرزوي شادي تو رو دارم ، هرکي هرچي ميخواد بگه بگه ! هرچند فکر نميکنم دليل واقعيش رو به من گفته باشي . شايد اگه اين کار در يه زماني ديگه و با يه شکلي ديگه انجام ميشد اينقدر ناراحتي در پي نداشت که حالا سردرگم و حيرون بموني .
من جواب سئوالت رو دادم ؛ هم تو نوشته هام هم تو صحبتام ( شايد لازم باشه به گذشته ها يه نگاهي بندازي ) .
ميزان تحمل سختي ها بستگي به ارزش نتيجه داره .
پس ببين بايد چه چيزي رو بدست بياري ؟ چقدر برات ارزش داره ؟ چقدر حاضري براش مايه بذاري ؟ بعد ببين ارزش اين ناراحتيها و حرفا رو داشته يا نه ، اگه داشته که پس خوشحال باش چون به هدفت رسيدي و پيش بينيات درست بوده و کلاً انتظار اين رفتارها رو داشتي و غير منتظره نيست ، اگه نداشته در هدفت تجديد نظر کن !
* جانا سخن از زبان ما ميگوئي ! روراستي و يکرنگي ، بدون سانسور و نقطه چين ، ولي بشين يه دو دوتا چهار تا بکن ببين کي بيشتر حرف دلش رو زده و يا نوشته ؟ به قول خودت خيلي حرفات رو در جايي ديگه ثبت ميکني ! اين همون رو راستيه ؟
* اگه من تمام حرفام رو به تو نميزنم به همون دليل هست که تو بيشتر حرفات رو به من نميزني . من قبول دارم در تمام محيط پيرامونم کسي به اندازه تو با من نزديک نيست . خيلي چيزهاست که من فقط به تو گفتم ، ( خودت بهتر ميدوني ) من جواب اين اعتماد رو نبايد بگيرم ؟ به من حق بده !
شايد لازم باشه يه بار ديگه اين رو بخوني .
من وارد داستاني شدم که بيرون اومدن ازش دست من نيست ، شايد داخل شدنش هم زياد دست خودم نبود ! ولي دوست دارم به ميل خودم ايفاء نقش کنم ، دوست دارم اوننقشي که به من ميدن عاشقش باشم ، نه به خاطر تموم شدن داستان توش بازي کنم !
من ...
سلام
نميدونم چطوري حرف بزنم كه دل نازك مثل شيشه ات ترك برنداره يا چه چيزي بگم كه شمارا خوشايند باشه ياچه كاري انجام بدم كه خدارو خوش آيد البته دوست دارم دركنار تمام اين كارها كاري انجام بشه كه هم بنده خدا راضي باشه هم خود خدا البته تاچه حد توانسته ام نمي دونم چون همه دارند مي نالند ومن سردرگمم يكي امروز مي گفت آخه اون بنده خدا كه زياد وارد نيست اون يكي هم كه نمي اد خدارو خوش نمي اد كه يه نفر ديگه رو درگيركردي واين چيزي بود كه غصه منو دوجندان كرد آخه ميدوني اگه هيچكس ندونه لااقل تو مي دوني كه من ازكار فرار نكردم ازاين زيادتر هم بوده وتحمل كردم علت فرار من چيز ديگري بودكه براي خود قابل احترامه حالا هرچه ديگران مي خواهند بذار بگن ولي از طرف ديگه وجدانم براي نفر سوم كه باخستگي وزيادي كار روبرو شده خيلي ناراحته وراه چاره را هم نميدانم الان كه مينويسم واقعا سردرگمم وحيران كه چه كنم چاره كار من در كجاست كي اين ناراحتي من به خوشي تبديل مي شود آيا كار من غلط بوده از نظرخود اصلا غلط نبوده ولي ديگران خيلي از دست من دلخورند ومن بايد تاوان كار چه كسي را پس دهم آخه خودت خوب ميدوني بني آدم اعضاي يكديگرند كه درآفرينش زيك كوهرند من نگران دوستم بودم بخدا تااين حد نمي دونستم من براي اون خواستم پشتيبان شوم شايد ديگران نخواهند اين كار را انجام بدهند بگو من چه كنم يه بار ازت پرسيدم كه كارم درست بود يا غلط اما جوابي ندادي من هم هيچ نگفتم اما ايا اشتباهي از من سرزده است كه بايد تاوان سخت ومجازات سخت را پس دهم ازروي دل جواب نده ازروي عقل ودليل وبرهان جواب بده كه خوب ميدونم عاقلانه سخن مي گوئي دوست دارم حرف دلت را واضح وروشن بشنوم اما واضح سخن نمي گي و غم ودرد مرا بيش ازپيش مي كني و روان وافكار مرا درهم مي ريزي خدارو خوش نمي داد كسي كه داد وسخن از دوستي و 0000 داره با كسي كه واقعا باهاش روراسته اينقدر جفا كنه و بعد هم بگه من جفا ديده ام و يا اينكه نميدونم ديگه چي بگم هرچه بيشتر به حرفات فكر ميكنم ناراحتيم بيشتر ميشه چرا واقعا آيا من مقصرم يا شما كم طاقتي و يا شايد كه جورديگه اي فكر شده باشه نميدونم واين سومي است كه منو تامرز جنون ميبره وبرمي گردونه واقعا نمي دونم فقط ميخواهم واقع بين باشي ووافع بينانه به پيرامون خود نظر كني ويكطرفه به قاضي نري هميشه ميگي حرفاتو ازمن پنهان ميكني درصورتي كه ازمن سليس تر كسي شايد حرف نزنه با شما باز هم خود داني وخداي خود كه چه فضاوتي درمورد من خواهي كرد
نميدونم چطوري حرف بزنم كه دل نازك مثل شيشه ات ترك برنداره يا چه چيزي بگم كه شمارا خوشايند باشه ياچه كاري انجام بدم كه خدارو خوش آيد البته دوست دارم دركنار تمام اين كارها كاري انجام بشه كه هم بنده خدا راضي باشه هم خود خدا البته تاچه حد توانسته ام نمي دونم چون همه دارند مي نالند ومن سردرگمم يكي امروز مي گفت آخه اون بنده خدا كه زياد وارد نيست اون يكي هم كه نمي اد خدارو خوش نمي اد كه يه نفر ديگه رو درگيركردي واين چيزي بود كه غصه منو دوجندان كرد آخه ميدوني اگه هيچكس ندونه لااقل تو مي دوني كه من ازكار فرار نكردم ازاين زيادتر هم بوده وتحمل كردم علت فرار من چيز ديگري بودكه براي خود قابل احترامه حالا هرچه ديگران مي خواهند بذار بگن ولي از طرف ديگه وجدانم براي نفر سوم كه باخستگي وزيادي كار روبرو شده خيلي ناراحته وراه چاره را هم نميدانم الان كه مينويسم واقعا سردرگمم وحيران كه چه كنم چاره كار من در كجاست كي اين ناراحتي من به خوشي تبديل مي شود آيا كار من غلط بوده از نظرخود اصلا غلط نبوده ولي ديگران خيلي از دست من دلخورند ومن بايد تاوان كار چه كسي را پس دهم آخه خودت خوب ميدوني بني آدم اعضاي يكديگرند كه درآفرينش زيك كوهرند من نگران دوستم بودم بخدا تااين حد نمي دونستم من براي اون خواستم پشتيبان شوم شايد ديگران نخواهند اين كار را انجام بدهند بگو من چه كنم يه بار ازت پرسيدم كه كارم درست بود يا غلط اما جوابي ندادي من هم هيچ نگفتم اما ايا اشتباهي از من سرزده است كه بايد تاوان سخت ومجازات سخت را پس دهم ازروي دل جواب نده ازروي عقل ودليل وبرهان جواب بده كه خوب ميدونم عاقلانه سخن مي گوئي دوست دارم حرف دلت را واضح وروشن بشنوم اما واضح سخن نمي گي و غم ودرد مرا بيش ازپيش مي كني و روان وافكار مرا درهم مي ريزي خدارو خوش نمي داد كسي كه داد وسخن از دوستي و 0000 داره با كسي كه واقعا باهاش روراسته اينقدر جفا كنه و بعد هم بگه من جفا ديده ام و يا اينكه نميدونم ديگه چي بگم هرچه بيشتر به حرفات فكر ميكنم ناراحتيم بيشتر ميشه چرا واقعا آيا من مقصرم يا شما كم طاقتي و يا شايد كه جورديگه اي فكر شده باشه نميدونم واين سومي است كه منو تامرز جنون ميبره وبرمي گردونه واقعا نمي دونم فقط ميخواهم واقع بين باشي ووافع بينانه به پيرامون خود نظر كني ويكطرفه به قاضي نري هميشه ميگي حرفاتو ازمن پنهان ميكني درصورتي كه ازمن سليس تر كسي شايد حرف نزنه با شما باز هم خود داني وخداي خود كه چه فضاوتي درمورد من خواهي كرد
Wednesday، June 26، 2002
نميدونم براي دوستي ميشه ارزش تعيين کرد يا نه ؟
احتمالاً بايد بشه .!
اينو ميگم که معين بشه براي بعضي دوستيها بايد خرج کرد ! از خيلي چيزا بايد گذشت تا بعضي چيزا رو از دست نداد .
بعضي آدما ارزش دوست شدن رو دارن . بعضيا ارزش سلام کردن رو دارن . بعضيا ارزش رفاقت رو ميدونن و بنابراين قابل اين خصيصه هستند که با هاشون صميمي شد .
ولي اگه تو وجود يکي ناخالصي باشه ، هرچند خودش رو مدتي هم جا بزنه بالاخره معلوم ميشه . به قول معروف :
ماه براي هميشه پشت ابر باقي نميمونه .
نميدونم چي شد اينا رو نوشتم . شايد دلم خيلي گرفته .ولي اينو ميدونم دير يا زود اوضاع خيلي عوض ميشه . خيلي ...
اونوقت شايد حسرت گذشته رو خوردن سودي نداشته باشه .
نميدونم به اين نوشته هام ادامه بدم يا نه ؟
نميخوام کسي رو ناراحت کنم . نميخوام قلب کسي درد بگيره . نميخوام ...
قرار گذاشته بوديم از نقطه چين خبري نباشه ولي چون تو بهش عمل نميکني از من هم انتظار نداشته باش .
ته که خورشــيد اوج و دلربـائي
چنين بيرحم و سنگين دل چرائي
باوّل آن همـــه مــهر و محــبّت
بآخــر راه و رســم بي وفـــائي
.........................
احتمالاً بايد بشه .!
اينو ميگم که معين بشه براي بعضي دوستيها بايد خرج کرد ! از خيلي چيزا بايد گذشت تا بعضي چيزا رو از دست نداد .
بعضي آدما ارزش دوست شدن رو دارن . بعضيا ارزش سلام کردن رو دارن . بعضيا ارزش رفاقت رو ميدونن و بنابراين قابل اين خصيصه هستند که با هاشون صميمي شد .
ولي اگه تو وجود يکي ناخالصي باشه ، هرچند خودش رو مدتي هم جا بزنه بالاخره معلوم ميشه . به قول معروف :
ماه براي هميشه پشت ابر باقي نميمونه .
نميدونم چي شد اينا رو نوشتم . شايد دلم خيلي گرفته .ولي اينو ميدونم دير يا زود اوضاع خيلي عوض ميشه . خيلي ...
اونوقت شايد حسرت گذشته رو خوردن سودي نداشته باشه .
نميدونم به اين نوشته هام ادامه بدم يا نه ؟
نميخوام کسي رو ناراحت کنم . نميخوام قلب کسي درد بگيره . نميخوام ...
قرار گذاشته بوديم از نقطه چين خبري نباشه ولي چون تو بهش عمل نميکني از من هم انتظار نداشته باش .
ته که خورشــيد اوج و دلربـائي
چنين بيرحم و سنگين دل چرائي
باوّل آن همـــه مــهر و محــبّت
بآخــر راه و رســم بي وفـــائي
.........................
نميدونم چي بگم ولي هرچي ميگم اينه كه دروغ نميتونم بگم شايد من برعكس شما باشم شايد شما ازنوشته هاي بمن آرامش پيدا كني اما من باهرنوشته قلبم درد ميگيره و احساس نگراني شديد بهم دست ميده كه فقط خداميدونه چقدر ناراحت ميشم نه اينكه از حرفاي تو نه فقط حس درونيم منو نگران ميكنه وازدست خود عصباني وناراحت كه چرا بايد0000 باشه نقطه چين نمي ذارم اما به خدا دلم نمي خواست ذره اي آسيب ببيني و ناراحت بشي اما من چه كاري ازدستم برمي آد براي شما انجام بدم اگه كاري ازدستم برمي اومد كوتاهي نمي كردم ولي افسوس كه نميشه كاري كرد ونمي شه نگارش كرد وبايد اين حرفا اونقدر درگوشه دل سنگيني كنه تا شايد روزي
زندگي چيست خون دل خوردن
اولش رنج وآخر مردن
به اميد روزي كه غمي توي دفتر روزمون نوشته نشده باشه
زندگي چيست خون دل خوردن
اولش رنج وآخر مردن
به اميد روزي كه غمي توي دفتر روزمون نوشته نشده باشه
اگه دردم يکي بودي چه بودي
اگه غم اندکي بودي چه بودي
اولش ازت تشکر کنم به خاطر اين همه اظهار لطف !
شما لايق بيشتر از اينهايي هستيد که نوشتم ولي به هردليل دستم بر روي دکمه هاي کيبرد نيامد تا بنويسم . علتش بماند هر چند فکر ميکنم به روشني بداني .
دوماً اگه نوشته هاي من خوب شده ( البته به زعم شما ) همه آثار هم صحبتي با شماست وگرنه من چنين نگارشي نداشتم .
سوماً من قاعده من من ، تو تو را قبول ندارم بلکه به اين معتقدم که نوشته هاي من بيشتر براي شماست ( خوب شايد بقيه هم بخونند ) براي همين هم انتظار و علاقه دارم نظر شما رو بدونم . و اگه به سوابق و بايگاني نگاهي بندازي ميبيني اونجوريا هم که شما ميگي نوشته هامون يکي در ميون نيست .
من از نوشته هاي شما نوعي آرامش ميگيرم ؛ شايد به اين دليل که ميبينم هم رابطه مون برقراره ، هم يکي حرف منو ميفهمه . پس اگه جواب ندي من برعکس اين دو رو نتيجه ميگيرم!
دوست ندارم نسيم قطع بشه ، چرا که نفس کشيدنم سخت ميشه . به هر طريقي که خودت ميدوني ادامه بده . شايد بعضي اوقات اين نسيم نيز بر صورت تو راه بره !
دوست دارم خيلي بيشتر بنويسم ، خيلي چيزها رو بگم ولي زبانم به لکنت افتاده .
« رنگ رخساره خبر ميدهد از سرّ ضمير »
اگه غم اندکي بودي چه بودي
اولش ازت تشکر کنم به خاطر اين همه اظهار لطف !
شما لايق بيشتر از اينهايي هستيد که نوشتم ولي به هردليل دستم بر روي دکمه هاي کيبرد نيامد تا بنويسم . علتش بماند هر چند فکر ميکنم به روشني بداني .
دوماً اگه نوشته هاي من خوب شده ( البته به زعم شما ) همه آثار هم صحبتي با شماست وگرنه من چنين نگارشي نداشتم .
سوماً من قاعده من من ، تو تو را قبول ندارم بلکه به اين معتقدم که نوشته هاي من بيشتر براي شماست ( خوب شايد بقيه هم بخونند ) براي همين هم انتظار و علاقه دارم نظر شما رو بدونم . و اگه به سوابق و بايگاني نگاهي بندازي ميبيني اونجوريا هم که شما ميگي نوشته هامون يکي در ميون نيست .
من از نوشته هاي شما نوعي آرامش ميگيرم ؛ شايد به اين دليل که ميبينم هم رابطه مون برقراره ، هم يکي حرف منو ميفهمه . پس اگه جواب ندي من برعکس اين دو رو نتيجه ميگيرم!
دوست ندارم نسيم قطع بشه ، چرا که نفس کشيدنم سخت ميشه . به هر طريقي که خودت ميدوني ادامه بده . شايد بعضي اوقات اين نسيم نيز بر صورت تو راه بره !
دوست دارم خيلي بيشتر بنويسم ، خيلي چيزها رو بگم ولي زبانم به لکنت افتاده .
« رنگ رخساره خبر ميدهد از سرّ ضمير »
سلام
اميدوارم كه خوب وسرحال وسرسبزباشيد مانند بهار وطراوت بها ر ازچهرتون بباره نه غروب پائيز برگريزان گفتم كه غروب پائيز رو دوست دارم ولي نگفتم كه غروب شو وغم ببار خب ديگه چه خبر ميخواستم يه پيشنهاد بدم البته اگه بهتون برنمي خوره چون اين روزا من حرف معمولي هم كه ميزنم اطرافيانم بهم خرده مي گيرند عجب بدبختي ها!
پيشنهادم اينكه قاعده من تو تومن رو ازبرنامه قشنگتون برداريد چون مطمئنم اگه برنداري اين لطف و صميميتي كه حاكم است برداشته ميشه و يه نوع انجام وظيفه جاي اين برنامه زيبا رو ميگيره كه مطمئنا نه شما به اين امر راضي هستيد نه بنده چون وقتي انسان با فراغ بال بتونه حرف بزنه نوشته هاش خيلي بهتره تا اينكه بخواد سرسري بخاطر اينكه نوعي انجام وظيفه كرده باشه دوخط بنويسه واما000000
من نمي تونم يعني بلد نيستم مثل شما كلمات رو كنار هم رديف كنم و درآن واحد يه متن رمانتيك وجالب تحويل بدم البته برخلاف اينكه خيلي ادبيات رو دوست داشتم ولي نگارشم خوب نبود ولي قبول دارم كه شما ميتونيد وازنوشته هاي ديروزتان ممنونم من كسي نبودم كه بتونم كمكي به كسي كنم وخودم رو شايسته اين كلمات نمي ديدم شما بايد بدوني كه شخصيت گم نشده بود كه بخواي پيداش كني يه كمي قدي البته ببخشيدا گفتي بي پرده صحبت كن
من هميشه به شخصيت محكم واستوار واين خواستن توانستن شما حسوديم ميشه نذار ديگران روي اين شخصيت با افكار نامطلوب تاثير بذارن و به نوعي سواستفاده كنند چون توانائي شما بيشتر ازاوني هست كه الان ديگران فكر ميكنند و شايد حرف ميزنند اگه بنظر شما نسيم ازكوي ليلي ميوزيد وشمارو آروم ميكرد بدان كه اين نسيم مثل باد شمال هميشه از يك طرف ميوزه و حركت وسوي خودش رو به هيچ عنوان عوض نخواهد كرد بازهم تشكر ميكنم بخاطر اينكه باهمه يك دندگي هات حرف من حقيررو گوش ميدي
براي شما آرزوي سلامتي وسرخوشحالي همراه با پيشرفتهاي متعالي درتمام مراحل زندگي چه شخصي چه اداري ميكنم
اميدوارم كه خوب وسرحال وسرسبزباشيد مانند بهار وطراوت بها ر ازچهرتون بباره نه غروب پائيز برگريزان گفتم كه غروب پائيز رو دوست دارم ولي نگفتم كه غروب شو وغم ببار خب ديگه چه خبر ميخواستم يه پيشنهاد بدم البته اگه بهتون برنمي خوره چون اين روزا من حرف معمولي هم كه ميزنم اطرافيانم بهم خرده مي گيرند عجب بدبختي ها!
پيشنهادم اينكه قاعده من تو تومن رو ازبرنامه قشنگتون برداريد چون مطمئنم اگه برنداري اين لطف و صميميتي كه حاكم است برداشته ميشه و يه نوع انجام وظيفه جاي اين برنامه زيبا رو ميگيره كه مطمئنا نه شما به اين امر راضي هستيد نه بنده چون وقتي انسان با فراغ بال بتونه حرف بزنه نوشته هاش خيلي بهتره تا اينكه بخواد سرسري بخاطر اينكه نوعي انجام وظيفه كرده باشه دوخط بنويسه واما000000
من نمي تونم يعني بلد نيستم مثل شما كلمات رو كنار هم رديف كنم و درآن واحد يه متن رمانتيك وجالب تحويل بدم البته برخلاف اينكه خيلي ادبيات رو دوست داشتم ولي نگارشم خوب نبود ولي قبول دارم كه شما ميتونيد وازنوشته هاي ديروزتان ممنونم من كسي نبودم كه بتونم كمكي به كسي كنم وخودم رو شايسته اين كلمات نمي ديدم شما بايد بدوني كه شخصيت گم نشده بود كه بخواي پيداش كني يه كمي قدي البته ببخشيدا گفتي بي پرده صحبت كن
من هميشه به شخصيت محكم واستوار واين خواستن توانستن شما حسوديم ميشه نذار ديگران روي اين شخصيت با افكار نامطلوب تاثير بذارن و به نوعي سواستفاده كنند چون توانائي شما بيشتر ازاوني هست كه الان ديگران فكر ميكنند و شايد حرف ميزنند اگه بنظر شما نسيم ازكوي ليلي ميوزيد وشمارو آروم ميكرد بدان كه اين نسيم مثل باد شمال هميشه از يك طرف ميوزه و حركت وسوي خودش رو به هيچ عنوان عوض نخواهد كرد بازهم تشكر ميكنم بخاطر اينكه باهمه يك دندگي هات حرف من حقيررو گوش ميدي
براي شما آرزوي سلامتي وسرخوشحالي همراه با پيشرفتهاي متعالي درتمام مراحل زندگي چه شخصي چه اداري ميكنم
Tuesday، June 25، 2002
سلامي به گرماي آفتاب تابستاني .
سلامي به سبزي جنگلهاي جاده آستارا - اردبيل
سلامي به زلالي آبهاي نيلگون ساحل جزيره کيش
سلامي به سرخي شقايق
من خوشحالم از اينکه دلت راضيه ؛ البته با شما صحبت زياد دارم ولي نه فرصت شده نه موقعيتش پيش اومده .!
منکه هميشه در مقابل شما چيزي براي گفتن نداشتم . ايندفعه هم که حافظ به کمکت اومد ديگه چيزي ندارم بگم . من بايد صبر کنم ؟ بايد تحمل کنم ؟ باشه اينکار رو ميکنم . اما اميدوارم که اوضاع بهتر بشه . و گرنه اين آخرين صبرکردن من ميشه . شايد اون خستگي ام کمتر شده باشه ولي آثارش در ذهن و بدنم به اين زوديا از بين نميره . زمان ميخواد . من اراده کردم مقاومت کنم . در مقابل حرف زور بايستم . ميخواد به ضررم تموم بشه يا سودم . ايندفعه هم همين روش بود و تأثيرش رو در آينده بايد ديد و به اين زوديا خودش رو نشون نميده .
من به کسي نياز داشتم که بتونم با اون درد دل کنم ؛ ولي نشد .
من به کمک نياز داشتم ولي خيلي ها تنهام گذاشتند .
و تنها نسيمي که گاهي صورتم را نوازش ميداد از کوي ليلي ميوزيد .
من بدنبال يافتن جايگاه واقعي خودم بودم . شايد به اين خاطر که اين گم شدن جايگاهم براي ديگران هم زياد خوشايند نبود . و اکنون سعي من بر اين است و به دست ياري شما نيازمند .
تنهايي بعضي وقتا خوبه ولي بعضي اوقات از هر زنداني سخت تر!
پس تنهايي را براي من نپسند همانگونه من براي شما چنين کردم .
ديگر آنکه چه خوب بود شما هم به همين زلالي سخن ميگفتيد . بدون هيچ ....
دلي نــازک مثــال شيــشـــه ام بـــي
اگــر آهـــي کشـــم انديشـــه ام بـــي
سرشکم گر بود خونـين عــجب نـــي
مو آن دارم که در خون ريشه ام بـي
سلامي به سبزي جنگلهاي جاده آستارا - اردبيل
سلامي به زلالي آبهاي نيلگون ساحل جزيره کيش
سلامي به سرخي شقايق
من خوشحالم از اينکه دلت راضيه ؛ البته با شما صحبت زياد دارم ولي نه فرصت شده نه موقعيتش پيش اومده .!
منکه هميشه در مقابل شما چيزي براي گفتن نداشتم . ايندفعه هم که حافظ به کمکت اومد ديگه چيزي ندارم بگم . من بايد صبر کنم ؟ بايد تحمل کنم ؟ باشه اينکار رو ميکنم . اما اميدوارم که اوضاع بهتر بشه . و گرنه اين آخرين صبرکردن من ميشه . شايد اون خستگي ام کمتر شده باشه ولي آثارش در ذهن و بدنم به اين زوديا از بين نميره . زمان ميخواد . من اراده کردم مقاومت کنم . در مقابل حرف زور بايستم . ميخواد به ضررم تموم بشه يا سودم . ايندفعه هم همين روش بود و تأثيرش رو در آينده بايد ديد و به اين زوديا خودش رو نشون نميده .
من به کسي نياز داشتم که بتونم با اون درد دل کنم ؛ ولي نشد .
من به کمک نياز داشتم ولي خيلي ها تنهام گذاشتند .
و تنها نسيمي که گاهي صورتم را نوازش ميداد از کوي ليلي ميوزيد .
من بدنبال يافتن جايگاه واقعي خودم بودم . شايد به اين خاطر که اين گم شدن جايگاهم براي ديگران هم زياد خوشايند نبود . و اکنون سعي من بر اين است و به دست ياري شما نيازمند .
تنهايي بعضي وقتا خوبه ولي بعضي اوقات از هر زنداني سخت تر!
پس تنهايي را براي من نپسند همانگونه من براي شما چنين کردم .
ديگر آنکه چه خوب بود شما هم به همين زلالي سخن ميگفتيد . بدون هيچ ....
دلي نــازک مثــال شيــشـــه ام بـــي
اگــر آهـــي کشـــم انديشـــه ام بـــي
سرشکم گر بود خونـين عــجب نـــي
مو آن دارم که در خون ريشه ام بـي
آخه قربون خود خدا برم بابندهاش كه يكي ازاون بندگان نزديكش اين آقاي حافظ بود كه مارو پيش ديگران هميشه روسفيد ميكنه
درره منزل ليلي كه خطرهاست درآن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي
اولا دش كه برهمه كس واضح ومبرهن است كه بايد سختيها رو تحمل كني ديگه من كه نمي گم شاهد از غيب رسيد
دوما دش اينه كه من اگه فرصت كنم نگارش بدنيست و ببخشيدا سر طرف مقابل رو به درد هم مي ارم پس بيخودي بهانه جوئي نكن بعدش هم اينكه
حافظ ازفقر نكن ناله كه گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي
براي اين هم حرفي داري بزني
درره منزل ليلي كه خطرهاست درآن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي
اولا دش كه برهمه كس واضح ومبرهن است كه بايد سختيها رو تحمل كني ديگه من كه نمي گم شاهد از غيب رسيد
دوما دش اينه كه من اگه فرصت كنم نگارش بدنيست و ببخشيدا سر طرف مقابل رو به درد هم مي ارم پس بيخودي بهانه جوئي نكن بعدش هم اينكه
حافظ ازفقر نكن ناله كه گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي
براي اين هم حرفي داري بزني
سلام سلامي به سرسبزي روزهاي ارديبهشت شمال
خيلي خوشحال شدم البته فالتو براي من نفرستادي ولي ازاينكه مي بينم آرومتري خوشحالم چند روزي بود كه اصلا حال وحوصله نداشتم ونميخواستم باكسي حرف بزنم البته باري به هرجهت مي گذشت اما خوب الهي شكر كه ختم به خير شد يا لااقل كمي بهتر شد من اينو ديروز بعدازظهر متوجه شدم وخوشحال بودم بعضي اوقات فكر مي كردم كه بالاخره يه نفر پيداشد كه بتونه حرف منو درك كنه باهاش راحت صحبت كنم و هرچيزي كه دلم ميخواد بهش بگم واين منو راضي ميكرد اما اين دوسه روز اخير داشتم كاملا نااميد ميشدم نااميد نااميد فقط ازخدا ميخواستم كه كمكم كنه كه دلم ازكسي رنجيده نشه آخه ميدوني كه اگه دل آدم بشكنه باهيچ وصله وپبنه اي جوش نمي خوره شايد جوش بخوره اما ديگه به حالت زيباي اول خودش برنمي گرده دوست داشتم ميتونستم اونقدر راحت صحبت كنم تا ديگه نگي من ازحرفات سردرنمي آرم اما افسوس كه 0000 ولي سعي خودم را خواهم كرد داشتم ميگفتم من نذاشتم دلم ازهيچ كس حتي اونهائي كه خيلي عجيب وغريب بهم نگاه ميكردند و به اصطلاح خودشون دلشون براي كارا مي سوخت نه شخص خاصي كه شايد بنده بودم نذاشتم كه دلگير بشم وتحمل كردم ونتيجه آن شد كه بايد ميشد ومن راضي هستم بعضي اوقات انسان بايد توي زندگي با مسائلي روبرو بشه تااگه يه مسئله بغرنج تر نصيبش شد آمادگي آن رو داشته باشه نمي دونم انشااله كه تونسته باشم يه كمي آرومت كنم برخلاف اسمي كه برايم انتخاب شده فكر نمي كنم بتونم طبابت كنم چون از دوران طبابتم سالها گذشته ولي ميتونم بعنوان يه پرستار فقط پرستاري كه نگران هست نقش ايفا كنم دوست دارم صبر كني لااقل يه مقدار گفتم انزوا نكن گوش نكردي گفتم دوري نكن گوش نكردي حالا بايد چي بگم كه راضي بشي يه مقدار آروم
خيلي خوشحال شدم البته فالتو براي من نفرستادي ولي ازاينكه مي بينم آرومتري خوشحالم چند روزي بود كه اصلا حال وحوصله نداشتم ونميخواستم باكسي حرف بزنم البته باري به هرجهت مي گذشت اما خوب الهي شكر كه ختم به خير شد يا لااقل كمي بهتر شد من اينو ديروز بعدازظهر متوجه شدم وخوشحال بودم بعضي اوقات فكر مي كردم كه بالاخره يه نفر پيداشد كه بتونه حرف منو درك كنه باهاش راحت صحبت كنم و هرچيزي كه دلم ميخواد بهش بگم واين منو راضي ميكرد اما اين دوسه روز اخير داشتم كاملا نااميد ميشدم نااميد نااميد فقط ازخدا ميخواستم كه كمكم كنه كه دلم ازكسي رنجيده نشه آخه ميدوني كه اگه دل آدم بشكنه باهيچ وصله وپبنه اي جوش نمي خوره شايد جوش بخوره اما ديگه به حالت زيباي اول خودش برنمي گرده دوست داشتم ميتونستم اونقدر راحت صحبت كنم تا ديگه نگي من ازحرفات سردرنمي آرم اما افسوس كه 0000 ولي سعي خودم را خواهم كرد داشتم ميگفتم من نذاشتم دلم ازهيچ كس حتي اونهائي كه خيلي عجيب وغريب بهم نگاه ميكردند و به اصطلاح خودشون دلشون براي كارا مي سوخت نه شخص خاصي كه شايد بنده بودم نذاشتم كه دلگير بشم وتحمل كردم ونتيجه آن شد كه بايد ميشد ومن راضي هستم بعضي اوقات انسان بايد توي زندگي با مسائلي روبرو بشه تااگه يه مسئله بغرنج تر نصيبش شد آمادگي آن رو داشته باشه نمي دونم انشااله كه تونسته باشم يه كمي آرومت كنم برخلاف اسمي كه برايم انتخاب شده فكر نمي كنم بتونم طبابت كنم چون از دوران طبابتم سالها گذشته ولي ميتونم بعنوان يه پرستار فقط پرستاري كه نگران هست نقش ايفا كنم دوست دارم صبر كني لااقل يه مقدار گفتم انزوا نكن گوش نكردي گفتم دوري نكن گوش نكردي حالا بايد چي بگم كه راضي بشي يه مقدار آروم
Monday، June 24، 2002
الان يه فال برا خودم گرفتم .جالب بود ؛ يه جورايي جواب داده بود به نوشته قبليم .
البته کمي آرومتر شده بودم . و اين هم کمک کرد .
بايد بيشتر فکر کنم ؛ شايد بتونم درمان اين بيقراري و بي حوصلگي رو پيدا کنم .
شما هم کمک کنيد . اگه فکري ، راهي ، چاره اي به ذهن زيباتون ميرسه مارو فراموش نکنيد .
پيشاپيش ممنونم .
البته کمي آرومتر شده بودم . و اين هم کمک کرد .
بايد بيشتر فکر کنم ؛ شايد بتونم درمان اين بيقراري و بي حوصلگي رو پيدا کنم .
شما هم کمک کنيد . اگه فکري ، راهي ، چاره اي به ذهن زيباتون ميرسه مارو فراموش نکنيد .
پيشاپيش ممنونم .
بچه که بودم يه سئوال برامون ميگفتند که توش بمونيم :
آيا خدا ميتونه يه سنگ بيافريند که خودش هم نتونه بلندش کنه ؟
خوب در مرحله اول يه سئوال علمي - فلسفي بود . ولي بعداً فهميدم که اصلاً اين سئوال اشتباه است . چراکه در يک سئوال يک فعل مثبت را همراه فعل منفي آورده و ميپرسه ميشه که نشه ؟
*****
حالا يه سئوال پيش اومده که :
شما که ناراحتي چرا خوشحالي ؟
ناخودآگاه ياد اون سئوال قديمي افتادم .
من ناراحتم ، خسته ام ، نميدونم بلاتکليف موندم ؛ دارم ميپکم .
راه چاره اي هم به اين مغز قفل کرده نميرسه .
کسي هم راهنمايي درست و حسابي نميکنه ؛ شايد من گيرائيم ضعيف شده . نسبت به قديما حساس تر شدم .
خوب همه و همه دست بدست هم داده و منو داغون ميکنه .
دوست دارم داد بزنم ولي ميترسم . شايد جائي رو براي داد زدن پيدا نکردم . کاشکي يه جور ميشد يه چند روزي از اين دنيا فارغ ميشدم . يه جايي که هيچکي نباشه . خودم باشم و خودم ولي مگه ميشه ؟ اين فکر همه جا دنبال من مياد . با دعوت و بدون دعوت .
آيا خدا ميتونه يه سنگ بيافريند که خودش هم نتونه بلندش کنه ؟
خوب در مرحله اول يه سئوال علمي - فلسفي بود . ولي بعداً فهميدم که اصلاً اين سئوال اشتباه است . چراکه در يک سئوال يک فعل مثبت را همراه فعل منفي آورده و ميپرسه ميشه که نشه ؟
*****
حالا يه سئوال پيش اومده که :
شما که ناراحتي چرا خوشحالي ؟
ناخودآگاه ياد اون سئوال قديمي افتادم .
من ناراحتم ، خسته ام ، نميدونم بلاتکليف موندم ؛ دارم ميپکم .
راه چاره اي هم به اين مغز قفل کرده نميرسه .
کسي هم راهنمايي درست و حسابي نميکنه ؛ شايد من گيرائيم ضعيف شده . نسبت به قديما حساس تر شدم .
خوب همه و همه دست بدست هم داده و منو داغون ميکنه .
دوست دارم داد بزنم ولي ميترسم . شايد جائي رو براي داد زدن پيدا نکردم . کاشکي يه جور ميشد يه چند روزي از اين دنيا فارغ ميشدم . يه جايي که هيچکي نباشه . خودم باشم و خودم ولي مگه ميشه ؟ اين فکر همه جا دنبال من مياد . با دعوت و بدون دعوت .
Sunday، June 23، 2002
Saturday، June 22، 2002
اين نوشته رو از اين وبلاگ پيدا کردم ؛ قشنگ بود گفتم اينجا هم ثبتش کنم :
٭ در عرض يك دقيقه ميتوان يك انسان رو خرد كرد ؛ در يك ساعت ميشود كسي رو دوست داشت در عرض يكروز ميشود عاشق شد اما يك عمر طول ميكشد تا كسي رو فراموش كرد.
٭ در عرض يك دقيقه ميتوان يك انسان رو خرد كرد ؛ در يك ساعت ميشود كسي رو دوست داشت در عرض يكروز ميشود عاشق شد اما يك عمر طول ميكشد تا كسي رو فراموش كرد.
سلام دوباره شنبه اومد و يه هفته جديد . هفته قبل با تمام تلخيهاش گذشت ! ولي خوب به هر حال يه درسايي هم گرفتم يه جور کسب تجربه ! شايد ديگه چنين تجربه اي تکرار نشه ولي به هرحال گذشت .
زغم جان در تنم در گير و داره
ســرم در رهـن تــــيغ آب داره
ندارم اخــتياري از چه جوشش
دل مـو تـاب ايـن ســودا نـداره
آدمايي که باهاشون سر و کار داريم چند دسته هستند .
يه سري اونايي که يه بار ميبينيم و تموم ميشه و ديگه هيچ فرقي برامون ندارن .
يه سري اونايي که يه بار ميبينيم و دوست داريم دوباره ببينيمشون .
يه سري اونايي که يه بار ميبينيم و ديگه نميخواهيم چشممون به سايه شون هم بيفته .
خوب اونايي که هر روزه باهاشون سر وکار داريم هم تقريباً همين حالات رو دارند ولي با يه کم تغيير .
به هرحال بعضي ها رو به زور ميبينيم يعني از روي ناچاري و به خاطر اجبار روزگار . يه سري ديگه هستند که ديدنشون برامون فرقي نداره ؛ يعني با ديدنشون نه خوشحال ميشيم نه چندشمون مياد .
يه سري که اصل زندگيمون هستند اونايي هستند که براي ديدنشون لحظه شماري ميکنيم . دوستشون داريم و با ديدنشون شاد ميشيم .
فکر ميکنيد شما براي ديگران جزو کدوم دسته هستيد ؟
زغم جان در تنم در گير و داره
ســرم در رهـن تــــيغ آب داره
ندارم اخــتياري از چه جوشش
دل مـو تـاب ايـن ســودا نـداره
آدمايي که باهاشون سر و کار داريم چند دسته هستند .
يه سري اونايي که يه بار ميبينيم و تموم ميشه و ديگه هيچ فرقي برامون ندارن .
يه سري اونايي که يه بار ميبينيم و دوست داريم دوباره ببينيمشون .
يه سري اونايي که يه بار ميبينيم و ديگه نميخواهيم چشممون به سايه شون هم بيفته .
خوب اونايي که هر روزه باهاشون سر وکار داريم هم تقريباً همين حالات رو دارند ولي با يه کم تغيير .
به هرحال بعضي ها رو به زور ميبينيم يعني از روي ناچاري و به خاطر اجبار روزگار . يه سري ديگه هستند که ديدنشون برامون فرقي نداره ؛ يعني با ديدنشون نه خوشحال ميشيم نه چندشمون مياد .
يه سري که اصل زندگيمون هستند اونايي هستند که براي ديدنشون لحظه شماري ميکنيم . دوستشون داريم و با ديدنشون شاد ميشيم .
فکر ميکنيد شما براي ديگران جزو کدوم دسته هستيد ؟
Tuesday، June 18، 2002
سلامي چوي بوي خوش آشنايي
بالاخره خواستن ، توانستنه !
مدتي بود سعي ميکردم يه سري عکس زيبا تو اين تارنگاشت جا بدم که متاسفانه سرورهاي مجاني همکاري نميکردن ! بايه زوري اينو پيدا کردم . اميدوارم اين هم از همکاريش دست برنداره . بقيه تعويض رنگ و فونت هم يه کم کار داشت و بيشترش امتحان بود . به هرحال سرگرمي خوبيه !
اما :
منم آن آجرين مرغي که في الحال
بسوجـــــــم عالمي گر بر زنم بال
مصـوَر گر کشـد نقشـــــــم بديوار
بسوجـــــم عالم از تأثير تمـــــثال
فکر ميکنم يه کم به خودم مسلط شدم . البته بيشتر به خاطر نصيحتهاي شما بود . خيلي متشکرم . به خاطر نزديکي و همدليت . اينو فراموش نميکنم .
شايد براي شما سخت تر از من باشه ولي بدون که دلم در دل شماست و در غم و شاديت شريک !
به اميد روزاي بهتر .
بالاخره خواستن ، توانستنه !
مدتي بود سعي ميکردم يه سري عکس زيبا تو اين تارنگاشت جا بدم که متاسفانه سرورهاي مجاني همکاري نميکردن ! بايه زوري اينو پيدا کردم . اميدوارم اين هم از همکاريش دست برنداره . بقيه تعويض رنگ و فونت هم يه کم کار داشت و بيشترش امتحان بود . به هرحال سرگرمي خوبيه !
اما :
منم آن آجرين مرغي که في الحال
بسوجـــــــم عالمي گر بر زنم بال
مصـوَر گر کشـد نقشـــــــم بديوار
بسوجـــــم عالم از تأثير تمـــــثال
فکر ميکنم يه کم به خودم مسلط شدم . البته بيشتر به خاطر نصيحتهاي شما بود . خيلي متشکرم . به خاطر نزديکي و همدليت . اينو فراموش نميکنم .
شايد براي شما سخت تر از من باشه ولي بدون که دلم در دل شماست و در غم و شاديت شريک !
به اميد روزاي بهتر .
سلام
خوش بحال بعضيا كه بااينهمه مشغله بازهم ميتونند آيتم هاي جديد وزيبا روپياده كنند بالاخره موفق شديد باز مثل هميشه پشتكار وخلاقيت عالي بهتون تبريك ميگم
اصلا نميتونم بهتون نگاه كنم توي چهره شما دريائي ازغم واندوه همراه با 000 هست كه عميقاانسان رو متفكر ومتحول ميكنه ونميتونم آروم باشم
خوش بحال بعضيا كه بااينهمه مشغله بازهم ميتونند آيتم هاي جديد وزيبا روپياده كنند بالاخره موفق شديد باز مثل هميشه پشتكار وخلاقيت عالي بهتون تبريك ميگم
اصلا نميتونم بهتون نگاه كنم توي چهره شما دريائي ازغم واندوه همراه با 000 هست كه عميقاانسان رو متفكر ومتحول ميكنه ونميتونم آروم باشم
Monday، June 17، 2002
بي نزاكت وبي ادب نبودم يا لااقل سعي ميكنم كه نباشم توي نوشته قبلي بودكه پاك شد ازبابت عكس قشنگتون ممنونم
وازبابت اينكه باعث اين همه رنجش و دردسر وناراحتي كه شدم شرمنده
وازبابت اينكه باعث اين همه رنجش و دردسر وناراحتي كه شدم شرمنده
حالم خیلی بده .
اصلاً حوصله ندارم ؛ با این روحیه هم دلم نمیاد برم خونه !
دلم میخواد برم یه جایی که از این بازیا توش نباشه . صداقت باشه و صمیمیت . دورنگی نباشه .
(یه وقت فکر نکنی منظورم تو هستی)
از این دوز و کلکا خسته شدم . از این بازیهای بچه گانه خسته شدم .
من خسته شدم .
از اینکه به خاطر من بقیه سختی بکشند . نتونند از حقشون دفاع کنند .
من نمیتونم فیلم بازی کنم . حرف دلم تو صورتم داد میزنه . برای همین نمیتونم یه کار زور رو انجام بدم .
میخوام برم کنار . شاید کمی نسیم بوزه .
حداقل خودم بتونم یه نفسی بکشم .
و اما جوابت رو نمیتونم بنویسم شاید گفتنش راحت تر باشه .
اصلاً حوصله ندارم ؛ با این روحیه هم دلم نمیاد برم خونه !
دلم میخواد برم یه جایی که از این بازیا توش نباشه . صداقت باشه و صمیمیت . دورنگی نباشه .
(یه وقت فکر نکنی منظورم تو هستی)
از این دوز و کلکا خسته شدم . از این بازیهای بچه گانه خسته شدم .
من خسته شدم .
از اینکه به خاطر من بقیه سختی بکشند . نتونند از حقشون دفاع کنند .
من نمیتونم فیلم بازی کنم . حرف دلم تو صورتم داد میزنه . برای همین نمیتونم یه کار زور رو انجام بدم .
میخوام برم کنار . شاید کمی نسیم بوزه .
حداقل خودم بتونم یه نفسی بکشم .
و اما جوابت رو نمیتونم بنویسم شاید گفتنش راحت تر باشه .
اونقدر ناراحتم كه فقط وفقط دلم ميخواد بنويسم وبنويسم اما نميدونم ازكجا بنويسم و چطوري بنويسم شايد سردرد گرفته باشي ازاين همه پرحرفي ولي چيكار كنم توي دلم اونقدر حرفه كه اگه يه ذره اش هم بيرون بريزه به جائي بر نمي خوره00000
اشكال كار دركجاست ميدونم خوب هم ميدونم تقصير خوده افراده كه 00000 رشته نگارش از دستم خارج شد مثل هميشه نميتونم بگم كه حواسم پرت ميشه
يه كمي دارم هويت اصلي خودم را پيدا ميكنم ازخدا ميخوام كه كمكم كنه تابتونم 000
اشكال كار دركجاست ميدونم خوب هم ميدونم تقصير خوده افراده كه 00000 رشته نگارش از دستم خارج شد مثل هميشه نميتونم بگم كه حواسم پرت ميشه
يه كمي دارم هويت اصلي خودم را پيدا ميكنم ازخدا ميخوام كه كمكم كنه تابتونم 000
داشتم ميگفتم كه 0000 اما حيف كه نشد ببينيد اما سعي ميكنم كه شمه اي ازآن رو بنويسم
غمه دلم زياده خيلي دلم گرفته
انگاركه غم اومده نشسته ونرفته
براي درددلام كويارآشنائي
پس اي غريبه خوب بگو كه تو كجائي
براي آرزوهام ديگه اميد ندارم
نمي دونم چه جوري بايد دوام بيارم
واقعا نميدونم
اما سئوال دلم ميخواد بااون صداقتي كه هميشه داشتي وداري جوابمو بدي
آيا من اشتباه كردم ؟؟؟؟؟؟؟؟
اگراشتباه كردم كجاي كارم اشتباه بود
غمه دلم زياده خيلي دلم گرفته
انگاركه غم اومده نشسته ونرفته
براي درددلام كويارآشنائي
پس اي غريبه خوب بگو كه تو كجائي
براي آرزوهام ديگه اميد ندارم
نمي دونم چه جوري بايد دوام بيارم
واقعا نميدونم
اما سئوال دلم ميخواد بااون صداقتي كه هميشه داشتي وداري جوابمو بدي
آيا من اشتباه كردم ؟؟؟؟؟؟؟؟
اگراشتباه كردم كجاي كارم اشتباه بود
آدم بعضی چیزا رو نمیتونه بنویسه ...
چون فقط شنیدنش مزه و لطف داره .
چون فقط با گفتنش تخلیه میشه .
دلم پر شده از حرفای گفتنی . تاکی این دل من خالی بشه خدا میدونه
چون فقط شنیدنش مزه و لطف داره .
چون فقط با گفتنش تخلیه میشه .
دلم پر شده از حرفای گفتنی . تاکی این دل من خالی بشه خدا میدونه
سلام
گفتي زناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست
امروز دوسه باري سعي كردم كه وارد بشم ولي هم نتونستم وهم 0000 نشد كه بنويسم اما الان ميخوام بنويسم كه سخت هم مينويسم فقط ميدونم كه توي دلم خيلي غم داره غمي كه شايد سالها طول بكشه يا نميدونم زياد حال وروز خوبي ندارم كه بنويسم اما شايد ديگران حمل برنخواستن نوشتن بگذارند كه براي جلوگيري ازاين فكر مي نگارم كه 0000000
باايما واشاره سخن گفتن هيچ سودي كه نداره باعث ميشه كه دلخوري هم بوجود بياد1!!!!!!
امااشكالي نداره ! صبر من مثل هميشه زياده زيادتر ازاونكه فكرش راتوان كرد چيزي كه خيلي اذيتم مي كنه وآزارم ميده نگاههاي شماتت بار عصباني وسرزنش بار اطرافيان است كه مي خواد ديوونم كنه ديونه كه نه رواني شايد هم دودرجه بالاتر واينها باعث بيزاري انسان ميشه ازهرچيزي كه باعث دوست داشتن ميشه راحتتر بگم ادم رو ازخودش هم بيزار مي كنه امروز با خيال راحت وبدون دغدغه ازاطرافيان به اولين جائي كه ميخواستم سربزنم اومدم وبه دربسته خوردم
الان لازمه كه بگم
دادميزنم كه تنها يك خسته غريبم
ميون آشنائي غصه شده نصيبم
اماكسي اينجا نيست به بعض من بباره
گفتي زناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست
امروز دوسه باري سعي كردم كه وارد بشم ولي هم نتونستم وهم 0000 نشد كه بنويسم اما الان ميخوام بنويسم كه سخت هم مينويسم فقط ميدونم كه توي دلم خيلي غم داره غمي كه شايد سالها طول بكشه يا نميدونم زياد حال وروز خوبي ندارم كه بنويسم اما شايد ديگران حمل برنخواستن نوشتن بگذارند كه براي جلوگيري ازاين فكر مي نگارم كه 0000000
باايما واشاره سخن گفتن هيچ سودي كه نداره باعث ميشه كه دلخوري هم بوجود بياد1!!!!!!
امااشكالي نداره ! صبر من مثل هميشه زياده زيادتر ازاونكه فكرش راتوان كرد چيزي كه خيلي اذيتم مي كنه وآزارم ميده نگاههاي شماتت بار عصباني وسرزنش بار اطرافيان است كه مي خواد ديوونم كنه ديونه كه نه رواني شايد هم دودرجه بالاتر واينها باعث بيزاري انسان ميشه ازهرچيزي كه باعث دوست داشتن ميشه راحتتر بگم ادم رو ازخودش هم بيزار مي كنه امروز با خيال راحت وبدون دغدغه ازاطرافيان به اولين جائي كه ميخواستم سربزنم اومدم وبه دربسته خوردم
الان لازمه كه بگم
دادميزنم كه تنها يك خسته غريبم
ميون آشنائي غصه شده نصيبم
اماكسي اينجا نيست به بعض من بباره
راستش این کاریکاتور رو که دیدم به یاد مغز خودم اقتادم !
فکر میکنم اون تو هم یه همچین دیواری چیدن و مشغول جنگ هستن .
آخه از بس انفجار توش رخ میده سرم درد گرفته .!
آرزو میکنم یکیش حداقل قدرت تخریبش به حدی باشه که یا تو جنگ پیروز بشه یا اصلاً کا محیط جنگ رو نابود کنه . یعنی بنگ ...
و اما امروز خیلی اومدم تو این تالار تا شاید .... ولی دریغ از یک ...
Sunday، June 16، 2002
* ...
قبلاًترا فکر میکردم اون آدمای ژولیده و کثیفی که سیاهی رنگ صورتشون از ندیدن آب هستش و روی زمین میخوابن و خلاصه انگار میون این همه شلوغی هیچکی رو نمیبینند و خیلی راحت در دنیای ساخته شده توسط خودشون خوش میگذرونند ؛ چگونه زندگی میکنند ؟
آره فکر میکردم مگه میشه آدم به دنیای اطراف خودش توجهی نکنه ! مگه میشه آدم به آینده خودش نگاهی نندازه ؟! مگه ...
ولی تو این چند روزه یه کم درکشون کردم ...!
دیدم میشه تو یه دنیای فرضی زندگی کرد و احساس کرد هیچکی برات مهم نیست ؛ حرف هیچکی برات ارزش نداره ؛ از اینکه بقیه رو آدم حساب نمیکنی ناراحت نشی .
البته نه اینکه فکر کنی من به این حد رسیدم ، نه خیلی خیلی پایینتر . ولی تونستم یعنی فکر میکنم تونستم اونا رو درک کنم .
چرا ؟ چی میشه که یه همچین عاقبتی برا آدم پیش میاد ؟
شاید یه اتفاق ، یه توهم ، یه تصادف ، یه دلخوری ، یه شکست و ...
ولی ارزشش رو داره که کار آدم به اونجا برسه ؟
فکر میکنم احتیاج دارم بیشتر فکر کنم .شاید بعداً قشنگتر توضیح دادم .
به امید آنروز
قبلاًترا فکر میکردم اون آدمای ژولیده و کثیفی که سیاهی رنگ صورتشون از ندیدن آب هستش و روی زمین میخوابن و خلاصه انگار میون این همه شلوغی هیچکی رو نمیبینند و خیلی راحت در دنیای ساخته شده توسط خودشون خوش میگذرونند ؛ چگونه زندگی میکنند ؟
آره فکر میکردم مگه میشه آدم به دنیای اطراف خودش توجهی نکنه ! مگه میشه آدم به آینده خودش نگاهی نندازه ؟! مگه ...
ولی تو این چند روزه یه کم درکشون کردم ...!
دیدم میشه تو یه دنیای فرضی زندگی کرد و احساس کرد هیچکی برات مهم نیست ؛ حرف هیچکی برات ارزش نداره ؛ از اینکه بقیه رو آدم حساب نمیکنی ناراحت نشی .
البته نه اینکه فکر کنی من به این حد رسیدم ، نه خیلی خیلی پایینتر . ولی تونستم یعنی فکر میکنم تونستم اونا رو درک کنم .
چرا ؟ چی میشه که یه همچین عاقبتی برا آدم پیش میاد ؟
شاید یه اتفاق ، یه توهم ، یه تصادف ، یه دلخوری ، یه شکست و ...
ولی ارزشش رو داره که کار آدم به اونجا برسه ؟
فکر میکنم احتیاج دارم بیشتر فکر کنم .شاید بعداً قشنگتر توضیح دادم .
به امید آنروز
Saturday، June 15، 2002
*سردرگمی
نمیدونم از کجا شروع کنم ...
تو این دل رو اینقدر حرف و سخن گرفته که میترسم دست به هرکدومش بزنم با بقیه قاطی بشه !
آدمی که به یک جای خلوت انس گرفته باشه اگه یه دفه وسط یه محیط شلوغ پرتش کنند فکر میکنید از مغزش چی باقی میمونه ؟
به نظر شما میتونه نفس بکشه ؟ !!!
چه ربطی به نفس کشیدن داره ؟ ربط داره اون هم چه جور ...
مثل اینکه هر آدمی که میبینه ، داره از سهم اختصاصی اکسیژن اون استفاده میکنه ؛ لذا اگه دچار نفس تنگی هم بشه زياد جای تعجب نیست .
آره کسی که به یه جایی تعلق ذهن داره بقیه جاها بوی غربت براش میده .اما بعضی موقعا آدم تو جایی که بزرگ شده هم احساس غربت میکنه ! جایی که هیچکی حرفش رو نفهمه ، درکش نکنه ، براش تره هم خورد نکنه ! خوب طبیعیه که خیلی سخته تو یه همچین جایی زندگی بکنه ، شادی بکنه ، شادی رو توزیع بکنه و ...
شاید برای اینکه خیلی موضوع رو باز نکنم مجبور شدم خیلی سربسته بگم .
مگه یه آدم چقدر تحمل داره ؟ چقدر میتونه سختی ها رو رد کنه ؟ آره یه چیزایی ارزشش رو داره . آره باید برای هرچیزی به ارزش اون توجه کرد بعد در موردش تصمیم گرفت . ارزش بعضی کارا اونقدر هست سختیهای همه عالم هم براش مزه شیرینی بده . ولی بعضی کارا اینقدر بی ارزشه که آب خوردن هم براش زیاده .
شاید آدما رو هم باید مثل کارامون ارزش بندی کرد ؛ ارزش هرکی بیشتر میزان تحمل سختیهای حصول نظر اون شخص بیشتر ! برای همین برای کسی که از اعتبار و ارزش پایینی برخورداره مطمئناً نمیشه براش زیاد هم سختی تحمل کرد .
چون کسی که این چیزا رو درک نکنه همون بهتر که به خاطرش سختی تحمل نکنی تا بعداً انتظار داشته باشی تا یه جوری تحمل کنه هرچند با یه لبخند!
خیلی قاطی شد ...
نمیدونم از کجا شروع کنم ...
تو این دل رو اینقدر حرف و سخن گرفته که میترسم دست به هرکدومش بزنم با بقیه قاطی بشه !
آدمی که به یک جای خلوت انس گرفته باشه اگه یه دفه وسط یه محیط شلوغ پرتش کنند فکر میکنید از مغزش چی باقی میمونه ؟
به نظر شما میتونه نفس بکشه ؟ !!!
چه ربطی به نفس کشیدن داره ؟ ربط داره اون هم چه جور ...
مثل اینکه هر آدمی که میبینه ، داره از سهم اختصاصی اکسیژن اون استفاده میکنه ؛ لذا اگه دچار نفس تنگی هم بشه زياد جای تعجب نیست .
آره کسی که به یه جایی تعلق ذهن داره بقیه جاها بوی غربت براش میده .اما بعضی موقعا آدم تو جایی که بزرگ شده هم احساس غربت میکنه ! جایی که هیچکی حرفش رو نفهمه ، درکش نکنه ، براش تره هم خورد نکنه ! خوب طبیعیه که خیلی سخته تو یه همچین جایی زندگی بکنه ، شادی بکنه ، شادی رو توزیع بکنه و ...
شاید برای اینکه خیلی موضوع رو باز نکنم مجبور شدم خیلی سربسته بگم .
مگه یه آدم چقدر تحمل داره ؟ چقدر میتونه سختی ها رو رد کنه ؟ آره یه چیزایی ارزشش رو داره . آره باید برای هرچیزی به ارزش اون توجه کرد بعد در موردش تصمیم گرفت . ارزش بعضی کارا اونقدر هست سختیهای همه عالم هم براش مزه شیرینی بده . ولی بعضی کارا اینقدر بی ارزشه که آب خوردن هم براش زیاده .
شاید آدما رو هم باید مثل کارامون ارزش بندی کرد ؛ ارزش هرکی بیشتر میزان تحمل سختیهای حصول نظر اون شخص بیشتر ! برای همین برای کسی که از اعتبار و ارزش پایینی برخورداره مطمئناً نمیشه براش زیاد هم سختی تحمل کرد .
چون کسی که این چیزا رو درک نکنه همون بهتر که به خاطرش سختی تحمل نکنی تا بعداً انتظار داشته باشی تا یه جوری تحمل کنه هرچند با یه لبخند!
خیلی قاطی شد ...
Wednesday، June 12، 2002
بعد از اینکه تو قرار دادن عکس تو این وبلاگ کم اووردم به جاش یه پنجره جدید باز کردم به نام متفرقه .
اولین پیوندی هم که توش گذاشتم دمی با حافظ بود .
تا بقیه اش
اگه شما هم چیزی بدرد بخور دیدید اضافه کنید .
ثواب داره :))
اولین پیوندی هم که توش گذاشتم دمی با حافظ بود .
تا بقیه اش
اگه شما هم چیزی بدرد بخور دیدید اضافه کنید .
ثواب داره :))
خیلی سخته .
شایدم کمی اونورتر ...
آدم در مورد یه چیزی بخواد منطقی فکر کنه .
نه اینجاش سخت نیست ؛ سختیش به اینه که نتیجش مخالف فکر کردن دلش باشه !
دل میگه یه جورایی اینکار نشه خیلی خوب میشه . عقل میگه بشه خوبه.
البته مثل اینکه تو کله من 2 تا عقل پیدا شده ؛ چون اون یکی یه پالس میفرسته که نشه خیلی خوبه .
باز یاد این جمله افتادم : بعضی وقتا فکر کردن خیلی سخته ...
خلاصش نمیدونم . یعنی نمیخوام بدونم !
خیلی واضح گفتم .
نمیخوام فکر کنم
شایدم کمی اونورتر ...
آدم در مورد یه چیزی بخواد منطقی فکر کنه .
نه اینجاش سخت نیست ؛ سختیش به اینه که نتیجش مخالف فکر کردن دلش باشه !
دل میگه یه جورایی اینکار نشه خیلی خوب میشه . عقل میگه بشه خوبه.
البته مثل اینکه تو کله من 2 تا عقل پیدا شده ؛ چون اون یکی یه پالس میفرسته که نشه خیلی خوبه .
باز یاد این جمله افتادم : بعضی وقتا فکر کردن خیلی سخته ...
خلاصش نمیدونم . یعنی نمیخوام بدونم !
خیلی واضح گفتم .
نمیخوام فکر کنم
سلام
من هميشه چهارشنيه هارو خيلي دوست داشتم نميدونم چرا ازکوچکي همينطور بود شايد بخاطراينکه تعطيلات آخر هفته هست وانسان ميتونه استراحت کنه ولي هميشه از جمعه بعدازظهر خيلي بدم مي اومد وهنوز هم که هنوزه خيلي خيلي بدم مياد چون خيلي غمگينه من دوروزدرهفته را خيلي دوست دارم يکشنبه وچهارشنبه و جمعه روهم دوست دارم تاساعت ه بعدازظهراز5 به بعد ديگه نه وروز سه شنبه رو اصلا دوست ندارم وشنبه رو هم همينطور
من هميشه چهارشنيه هارو خيلي دوست داشتم نميدونم چرا ازکوچکي همينطور بود شايد بخاطراينکه تعطيلات آخر هفته هست وانسان ميتونه استراحت کنه ولي هميشه از جمعه بعدازظهر خيلي بدم مي اومد وهنوز هم که هنوزه خيلي خيلي بدم مياد چون خيلي غمگينه من دوروزدرهفته را خيلي دوست دارم يکشنبه وچهارشنبه و جمعه روهم دوست دارم تاساعت ه بعدازظهراز5 به بعد ديگه نه وروز سه شنبه رو اصلا دوست ندارم وشنبه رو هم همينطور
* روز خوب و بد
تو این فکر بودم که بدترین روز از ایام اداری هفته کدومه ! ... خوب که فکر کردم دیدم چهارشنبه است !
بعدش به خودم گفتم خوب بهترینش کدومه؟ دیدم شنبه است .
دلیل؟
میگم؛ آخه شنبه که آدم میاد سرکار پیش خودش یه حساب کتابایی میکنه که تا آخر هفته مثلاً این کارا رو انجام بده و ولی به خاطر بعضی مشکلات و برنامه های غیر قابل پیش بینی یه دفه کل برنامه ریزیش نقش بر زمین میشه!:((
آره تو روز شنبه با یه ذوق و شوق خاصی شروع به کار میکنه و برای رسیدن به اهدافش لحظه شماری . ولی هرچی به چارشنبه نزدیک میشه میبینه که بعضی برنامه هاش هنوز شروع هم نشده چه برسه که تموم شده باشه .
وای از روز چهارشنبه که روز غصه خوردنه . ایام کاری هفته تموم شد و کارهای در نظر گرفته شده تموم نشد .
به قول یکی از وبلاگ نویسا کاش 24 ساعت شبانه روز 100 ساعت میشد:))
( اونوقت که دیگه بهش 24 ساعت نمیگفتند ) بگذریم .
شما میدونی مشکل کجاست ؟
تو این فکر بودم که بدترین روز از ایام اداری هفته کدومه ! ... خوب که فکر کردم دیدم چهارشنبه است !
بعدش به خودم گفتم خوب بهترینش کدومه؟ دیدم شنبه است .
دلیل؟
میگم؛ آخه شنبه که آدم میاد سرکار پیش خودش یه حساب کتابایی میکنه که تا آخر هفته مثلاً این کارا رو انجام بده و ولی به خاطر بعضی مشکلات و برنامه های غیر قابل پیش بینی یه دفه کل برنامه ریزیش نقش بر زمین میشه!:((
آره تو روز شنبه با یه ذوق و شوق خاصی شروع به کار میکنه و برای رسیدن به اهدافش لحظه شماری . ولی هرچی به چارشنبه نزدیک میشه میبینه که بعضی برنامه هاش هنوز شروع هم نشده چه برسه که تموم شده باشه .
وای از روز چهارشنبه که روز غصه خوردنه . ایام کاری هفته تموم شد و کارهای در نظر گرفته شده تموم نشد .
به قول یکی از وبلاگ نویسا کاش 24 ساعت شبانه روز 100 ساعت میشد:))
( اونوقت که دیگه بهش 24 ساعت نمیگفتند ) بگذریم .
شما میدونی مشکل کجاست ؟
Tuesday، June 11، 2002
خوب خدا رو شکر که یه کم هوا آبی شده !
چرا آبی؟ نه منکه استقلالی نیستم ؛ منظورم این بود که هوا صاف و تمیز و قابل استشمام شده .
نه قصد لجبازی نداشتم ولی میخواستم بگم وقتی آدم یه چیزی مینویسه ، دوست داره نظر طرف مقابل رو بدونه . اگه قرار باشه من بنویسم و شما هی امروز و فردا کنید که فایده نداشت لذا یه کمی خسته شده بودم از اینکه فقط با خودم صحبت کنم :)
خوب حالا که دوباره دست به کیبرد شدید دوست دارم بنویسید از همه اون چیزایی که تو دلت جا خوش کرده و هی قول بعداً رو دادی . حکایت و روایت ... فرقی نداره من دوست دارم بشنوم .
اما به نظر من هر انسانی چهارتا شخصیت داره :
1- شخصیت ظاهریش
2- شخصیت واقعی
3- شخصیت خیالی
و چهارمیش اون شخصیتی که نه خودش داره و نه تو فکرش همچین شخصیتی رو تصور میکنه ولی بقیه اون رو با این شخصیت لمس میکنند !
اینجاست که میشه از نظر دیگران استفاده کرد و خودش رو بشناسه .
بعضی موقعا این شخصیت واقعاً درسته و خودش بیخبره . بعضی موقعا دیگران اشتباه برداشت کردند .
البته همش رو میشه با کمی تبادل نظر حل کرد .
چرا آبی؟ نه منکه استقلالی نیستم ؛ منظورم این بود که هوا صاف و تمیز و قابل استشمام شده .
نه قصد لجبازی نداشتم ولی میخواستم بگم وقتی آدم یه چیزی مینویسه ، دوست داره نظر طرف مقابل رو بدونه . اگه قرار باشه من بنویسم و شما هی امروز و فردا کنید که فایده نداشت لذا یه کمی خسته شده بودم از اینکه فقط با خودم صحبت کنم :)
خوب حالا که دوباره دست به کیبرد شدید دوست دارم بنویسید از همه اون چیزایی که تو دلت جا خوش کرده و هی قول بعداً رو دادی . حکایت و روایت ... فرقی نداره من دوست دارم بشنوم .
اما به نظر من هر انسانی چهارتا شخصیت داره :
1- شخصیت ظاهریش
2- شخصیت واقعی
3- شخصیت خیالی
و چهارمیش اون شخصیتی که نه خودش داره و نه تو فکرش همچین شخصیتی رو تصور میکنه ولی بقیه اون رو با این شخصیت لمس میکنند !
اینجاست که میشه از نظر دیگران استفاده کرد و خودش رو بشناسه .
بعضی موقعا این شخصیت واقعاً درسته و خودش بیخبره . بعضی موقعا دیگران اشتباه برداشت کردند .
البته همش رو میشه با کمی تبادل نظر حل کرد .
هرانساني سه شخصيت دارد شخصيتي که نشان مي دهد شخصيتي که واقعا دارد وشخصيتي که خيال مي کند دارد
شايد اين مطالب با مطالب ما خيلي فرق داشته باشداما اين مطلب را ازتوي مجله پيداکردم خيلي خوشم اومد وحيف بود که دراينجا نگارش نشود.
اما دوست دارم که سردبير گرامي هم مطالب خوب رو دراينجا نگارش کنند که ماهم بتونيم فيض ببريم ....
شايد اين مطالب با مطالب ما خيلي فرق داشته باشداما اين مطلب را ازتوي مجله پيداکردم خيلي خوشم اومد وحيف بود که دراينجا نگارش نشود.
اما دوست دارم که سردبير گرامي هم مطالب خوب رو دراينجا نگارش کنند که ماهم بتونيم فيض ببريم ....
زدست ديده ودل هردو فرياد
که هرچه ديده بينه دل کنه ياد
بسازوم خنجري نيشش زفولاد
زنم برديده تادل گردد آزاد
اينم درجواب سردبيرگرامي البته تواين چند روز يه اختلاف نظرهائي باهم پيدا کرديم که پيرامون ان بايد طرح ونظريه اعلام کرد که اين روهم به موقع خودش جواب خواهم داد
خب بگذريم مثل اينکه قرارشده که ديگه چيز ننويسيد ميشه علتش رو بدونم شايد ازسرلجبازي باشه ولي خوب نيست که ادم لجباز باشه بعنوان يک طبيب توصيه ميکنم که ازلجبازي چيزي عايد نخواهد شد مگراينکه انسان مريض خواهد شد خب مثل اينکه ازمطالب پرت شدم اشکالي نداره مثل اينکه براي امروز زياد هم نوشتم
سر کوه بلند چندان نشینم
که لاله سر درآره مو بچینم
چو لاله بی وفا سر بر نیاره
بعهد بی وفایان چون نشینم
البته با عرض پوزش
که لاله سر درآره مو بچینم
چو لاله بی وفا سر بر نیاره
بعهد بی وفایان چون نشینم
البته با عرض پوزش
Monday، June 10، 2002
اين شعرهاي باباطاهر اينقدر سخت و عاشقانه !است كه آدم ميترسه بعضيهاش رو بنويسه !
به هرحال اين يكي هم كه نوشتم تقريباً ملايم و بي خطره ؛ بعضي وقتا يه چيزهاي الكي باعث رنجش خاطر ميشه ولي بعضي وقتا همين چيزاي الكي يه مشكلاتي ايجاد ميكنه كه نگو و نپرس .
به هرحال آدم با تفكرش زندهس .يعني هرجوري كه فكر كنه همونجوري زندگي ميكنه . همونجوري به ديگرون نگاه ميكنه و همونجوري از صحبتاي اين و اون برداشت ميكنه ؛ خدا كنه تفكر انسان قشنگ باشه .
اونوقت چه دنياي زيبايي برا خودش و اطرافيانش درست ميكنه . چون همه رو قشنگ ميبينه و از همه قشنگ ميشنوه و از همه چي قشنگ برداشت ميكنه . البته هرچيزي به وقت خودش لطف داره .
شايد يه كمي اين نظر خنده دار يا غير ممكن بياد ولي به امتحانش ميرزه . ما كه خيلي چيزا رو امتحان كرديم
به هرحال اين يكي هم كه نوشتم تقريباً ملايم و بي خطره ؛ بعضي وقتا يه چيزهاي الكي باعث رنجش خاطر ميشه ولي بعضي وقتا همين چيزاي الكي يه مشكلاتي ايجاد ميكنه كه نگو و نپرس .
به هرحال آدم با تفكرش زندهس .يعني هرجوري كه فكر كنه همونجوري زندگي ميكنه . همونجوري به ديگرون نگاه ميكنه و همونجوري از صحبتاي اين و اون برداشت ميكنه ؛ خدا كنه تفكر انسان قشنگ باشه .
اونوقت چه دنياي زيبايي برا خودش و اطرافيانش درست ميكنه . چون همه رو قشنگ ميبينه و از همه قشنگ ميشنوه و از همه چي قشنگ برداشت ميكنه . البته هرچيزي به وقت خودش لطف داره .
شايد يه كمي اين نظر خنده دار يا غير ممكن بياد ولي به امتحانش ميرزه . ما كه خيلي چيزا رو امتحان كرديم
Saturday، June 08، 2002
سلام
من از مسافرت اومدم و يه سري زدم ببينم طبيب چي كار كرده ! رفته يا نرفته ؟ چيزي نوشته يانه ؟
ديدم و ....
كاشكي موقعيتش بود تا ايشون هم به هواخوري ميرفت .
منكه كلي كيف كردم و خلاصه ميگم جاتون خيلي خالي بود .
عكس رو هم نميدونم چرا اينجوري بازي در مياره حتماً درستش ميكنم .
تا اون روز شما عكس دلخواهت رو انتخاب كن !
فردا بيشتر توضيح ميدم !
من از مسافرت اومدم و يه سري زدم ببينم طبيب چي كار كرده ! رفته يا نرفته ؟ چيزي نوشته يانه ؟
ديدم و ....
كاشكي موقعيتش بود تا ايشون هم به هواخوري ميرفت .
منكه كلي كيف كردم و خلاصه ميگم جاتون خيلي خالي بود .
عكس رو هم نميدونم چرا اينجوري بازي در مياره حتماً درستش ميكنم .
تا اون روز شما عكس دلخواهت رو انتخاب كن !
فردا بيشتر توضيح ميدم !
خوبه اين سردبيرگرامي ميشد طبيب بايد جاي اين دونفرباهم عوض ميشد که علتش بماند که چرا......
واما حکايتها رانمي شنوند مي بينند
دست شماازبابت عکسي که نديدم هم دردنکنه ......
سردبيرکرامي به جاهاي سرسبزوخنک مسافرت کرده الان نمي دونم کجاست اما هرجاکه هست انشااله بهشون خوش بگذره ما که مهمانها مجال گردش به ماندادند وعين اين چند روز رو پذيرائي مي کرديم خب ديگه اين هم ازشانس خيلي خوب طبيب ديگه....
واما حکايتها رانمي شنوند مي بينند
دست شماازبابت عکسي که نديدم هم دردنکنه ......
سردبيرکرامي به جاهاي سرسبزوخنک مسافرت کرده الان نمي دونم کجاست اما هرجاکه هست انشااله بهشون خوش بگذره ما که مهمانها مجال گردش به ماندادند وعين اين چند روز رو پذيرائي مي کرديم خب ديگه اين هم ازشانس خيلي خوب طبيب ديگه....
Monday، June 03، 2002
خوب خدا رو شكر كه اين رفيق شفيق ما نطقش باز شد :)
من منتظر ميمونم تا حكايت رو بشنوم .حكايتي كه بايد شنيدني باشه ؛ خوب اگه ميدونستم داري چيزي مينويسي كه ورود من اون رو پرت و پلا ميكنه وارد نميشدم .
خوب در اين صحراي برهوت كه گوشه گوشهاش رنگ خون گرفته ! شايد يه عكسي لازم باشد تا يه كمي آرامش بخش باشه ؛ البته قبلاً هم گفته بودم انتخا ب عكس با شما ارسالش با من . ( شما كه هلو رو دوست نداريد ) !
به هرحال براي اينكه حسن نيتم رو نشون بدم و همچنين هديهاي باشه به شما اوليش رو من امروز قرار ميدم .
حتماً خوشت مياد و دوميش رو شما ميفرستي .
من منتظر ميمونم تا حكايت رو بشنوم .حكايتي كه بايد شنيدني باشه ؛ خوب اگه ميدونستم داري چيزي مينويسي كه ورود من اون رو پرت و پلا ميكنه وارد نميشدم .
خوب در اين صحراي برهوت كه گوشه گوشهاش رنگ خون گرفته ! شايد يه عكسي لازم باشد تا يه كمي آرامش بخش باشه ؛ البته قبلاً هم گفته بودم انتخا ب عكس با شما ارسالش با من . ( شما كه هلو رو دوست نداريد ) !
به هرحال براي اينكه حسن نيتم رو نشون بدم و همچنين هديهاي باشه به شما اوليش رو من امروز قرار ميدم .
حتماً خوشت مياد و دوميش رو شما ميفرستي .
واما0000 حکايتي ديگر که باعث شد تا به الان ناراحت باشم و درهمين ساعت اون رنجش را ازبين ببرم البته به من بايد حق بدهيد خوانده گرامي، بارها گفته ام بازهم ميگويم که اگرحرفي را که شما ديروز به من زديد کس ديگري گفته بود شايد اينقدر ناراحت نمي شدم اما خوب ديگه بعضي وقتا آدم از کسي که واقعا00000 داره توقع نداره البته خب گذشت وتموم شد وتقصيرمنه که دوباره يادآوري کردم اصلا رشته کلام ازدستم رفت الان موقع وارد شدن بود.....البته شوخي کردم
اين سردبير گرامي خيلي خودش رو تحويل ميگيره به حرفاي طبيب حاذق هم که گوش نميده وتازه اونومجبور ميکنه به استفاده کردن از دارو که اشکالي نداره اين رو هم ميذاريم به پاي بدشانسي وبداقبالي طبيب بنده خدا .
درمورد ماهي سياه کوچولو باشما هم عقيده هستم چون من هم يه مقداري ازاونو خوندم وميخواستم که کپي برداري کنم چون درخيلي ازموارد به جاي من هم حرف زده بود 0000000000
اما توي اين بيابون برهوت نميخواي يه گلي گياهي عکسي اضافه کني ؟
درمورد ماهي سياه کوچولو باشما هم عقيده هستم چون من هم يه مقداري ازاونو خوندم وميخواستم که کپي برداري کنم چون درخيلي ازموارد به جاي من هم حرف زده بود 0000000000
اما توي اين بيابون برهوت نميخواي يه گلي گياهي عکسي اضافه کني ؟
بعضي وقتا آدم پاي درد دل بعضيها كه ميشينه انگار داره از طرف اون صحبت ميكنه !
يعني يه جور همدلي ! بدون اينكه حتي يه كلمه قبلاً صحبت كرده باشند .
خوب كه به گفته ها و نظرات طرف مقابل نگاه ميكنه و در اونا دقت ميكنه . ميبينه اين حرفا بعضي موقعا تو دل خودش بوده يا همين الان هم تو ذهنش جا خوش كرده .
به هرحال مثل اينكه با خوندن اون نوشتهها ، يه آرامشي پيدا ميكنه .
اين حرفا رو زدم كه يه وبلاگ رو كه قبلاً هم تعريفش رو كرده بودم براي هميشه تو اين صفحه مهمونش كنم .
آره ماهي سياه كوچولو كه در سمت چپ ميبينيدش همونه كه قراره مهمون ما باشه .
يعني يه جور همدلي ! بدون اينكه حتي يه كلمه قبلاً صحبت كرده باشند .
خوب كه به گفته ها و نظرات طرف مقابل نگاه ميكنه و در اونا دقت ميكنه . ميبينه اين حرفا بعضي موقعا تو دل خودش بوده يا همين الان هم تو ذهنش جا خوش كرده .
به هرحال مثل اينكه با خوندن اون نوشتهها ، يه آرامشي پيدا ميكنه .
اين حرفا رو زدم كه يه وبلاگ رو كه قبلاً هم تعريفش رو كرده بودم براي هميشه تو اين صفحه مهمونش كنم .
آره ماهي سياه كوچولو كه در سمت چپ ميبينيدش همونه كه قراره مهمون ما باشه .
Sunday، June 02، 2002
منكه امروز خيلي خجالت كشيدم .
آخه آدم تو رو يكي نگاه كنه و بهش بگه دروغگويي ؟ هر چند شوخي ...
براي همين كلي خجالت كشيدم . ولي كار درست اونه كه نذاري اين سوءتفاهم زياد طول بكشه . براي همين بايستي زودي عذر خواهي كني .
حالا مي خواد طرفت باور كنه يا نه ! مهم اينه كه تو به وظيفهات عمل كردي .
خلاصه منكه اميدوارم منو بخشيده باشه .
خودم هم درس بزرگي گرفتم . آدم اول حرف رو چند بار تو دهنش ميچرخونه بعدش اون رو ميگه .
راستش امروز ميخواستم حرفاي ديگهاي بزنم ولي اين كار زشت مجبورم كرد به اين صحبتا بسنده كنم .
شايد روزي ديگر...
آخه آدم تو رو يكي نگاه كنه و بهش بگه دروغگويي ؟ هر چند شوخي ...
براي همين كلي خجالت كشيدم . ولي كار درست اونه كه نذاري اين سوءتفاهم زياد طول بكشه . براي همين بايستي زودي عذر خواهي كني .
حالا مي خواد طرفت باور كنه يا نه ! مهم اينه كه تو به وظيفهات عمل كردي .
خلاصه منكه اميدوارم منو بخشيده باشه .
خودم هم درس بزرگي گرفتم . آدم اول حرف رو چند بار تو دهنش ميچرخونه بعدش اون رو ميگه .
راستش امروز ميخواستم حرفاي ديگهاي بزنم ولي اين كار زشت مجبورم كرد به اين صحبتا بسنده كنم .
شايد روزي ديگر...
امروز از اين پيوند بقلي ( يا شانس و يا اقبال ) به يه وبلاگ فرستاده شدم .
نوشتههاي قشنگي داشت !
گفتم شما هم يه سر بزنيد بد نيست .
نوشتههاي قشنگي داشت !
گفتم شما هم يه سر بزنيد بد نيست .
Saturday، June 01، 2002
بعضي وقتها ...
آره بعضي وقتا فكر كردن از حرف زدن سخت تره !
بعضي وقتا هم حرف زدن از فكر كردن سختتر ميشه
بعضي وقتا هم، هم فكر كردن سخت ميشه هم حرف زدن !
از اونا سخت تر ...
آره از اونا سخت تر وقتيه كه انسان تو اين سومي گير كنه !..
يعني نه فكرش كار كنه ! نه اينكه زبونش بچرخه ! از طرفي اطرافيانش ازش انتظار هر دوتاش رو داشته باشند !
خدايا از اينكه گير سوميش بيفتم به تو پناه ميبرم ...
آره بعضي وقتا فكر كردن از حرف زدن سخت تره !
بعضي وقتا هم حرف زدن از فكر كردن سختتر ميشه
بعضي وقتا هم، هم فكر كردن سخت ميشه هم حرف زدن !
از اونا سخت تر ...
آره از اونا سخت تر وقتيه كه انسان تو اين سومي گير كنه !..
يعني نه فكرش كار كنه ! نه اينكه زبونش بچرخه ! از طرفي اطرافيانش ازش انتظار هر دوتاش رو داشته باشند !
خدايا از اينكه گير سوميش بيفتم به تو پناه ميبرم ...
گفتي بعدش توضيح نميدي !
ولي منكه موندم و يك متن خيلي سنگين .
اونقدر سنگين كه من براي هر كلمهاش احتياج به توضيحات روشنگرانه طبيبي حاذق را ميطلبم .
يه چيزايي فهميدم ولي نه درست و حسابي .
براي همين اصلاً انتظار نداشته باش بتونم صحبتت رو ادامه بدم ....
آري دوستيها داراي عوامل وجود آورنده ، رشد دهنده ، حفظ كننده و ثمر دهنده هستند . از تقسيم بنديت خوشم اومد .
ولي در بند آخرش نظر من يه كمي فرق داره .
دوستيها را هر بادي ميتواند بلرزاند به دو شرط :
1- قدرت باد خيلي زياد باشد .
2- اين گياه دوستي خيلي ضعيف باشد .
و حال با توجه به اين دو شرط هر دوستياي مورد تهديد است .
اما اگر يك دوستي آسيب ديد بايد بلافاصله به ترميمش كمر همت بست . نبايد زخم اون را به حال خودش رها كرد . چرا كه ممكنه اگه از مرمت خرابيها ،شكستگيها و زخمها غافل شد بلايي به سر اين گياه بياد كه ديگه درست شدني نباشد .
پس علاوه بر حفظ و تقويت عوامل رشد يك گياه بايد به همان اندازه براي مقابله با آفتها و همچنين اصلاح اون بعد از آفتزدگي فكر كرد .
....
طبق معمول ..
يه چيزي از آب دراومد كه خودم هم نفهميدم . درس گياه شناسي دادم يا در مورد دوستي مطلب نوشتم !!!
به بزرگواري خودتون ببخشيد :))
ولي منكه موندم و يك متن خيلي سنگين .
اونقدر سنگين كه من براي هر كلمهاش احتياج به توضيحات روشنگرانه طبيبي حاذق را ميطلبم .
يه چيزايي فهميدم ولي نه درست و حسابي .
براي همين اصلاً انتظار نداشته باش بتونم صحبتت رو ادامه بدم ....
آري دوستيها داراي عوامل وجود آورنده ، رشد دهنده ، حفظ كننده و ثمر دهنده هستند . از تقسيم بنديت خوشم اومد .
ولي در بند آخرش نظر من يه كمي فرق داره .
دوستيها را هر بادي ميتواند بلرزاند به دو شرط :
1- قدرت باد خيلي زياد باشد .
2- اين گياه دوستي خيلي ضعيف باشد .
و حال با توجه به اين دو شرط هر دوستياي مورد تهديد است .
اما اگر يك دوستي آسيب ديد بايد بلافاصله به ترميمش كمر همت بست . نبايد زخم اون را به حال خودش رها كرد . چرا كه ممكنه اگه از مرمت خرابيها ،شكستگيها و زخمها غافل شد بلايي به سر اين گياه بياد كه ديگه درست شدني نباشد .
پس علاوه بر حفظ و تقويت عوامل رشد يك گياه بايد به همان اندازه براي مقابله با آفتها و همچنين اصلاح اون بعد از آفتزدگي فكر كرد .
....
طبق معمول ..
يه چيزي از آب دراومد كه خودم هم نفهميدم . درس گياه شناسي دادم يا در مورد دوستي مطلب نوشتم !!!
به بزرگواري خودتون ببخشيد :))
ازکجا آغازکنم..........
نوشته اي راکه گوياي حقيقتي است حقيقتي که بذرش را دردلهايمان نهاديم تابا کود کيمياي پاکي و صداقت قلبمان محفوظ شود با جرعه محبت آبياري گردد وبااعتماد واطمينان قوت گيرد وبرپابماند روزها مي گذشت ودانه حکمت ريشه مي پروراند وقدقامت مي کرد که به حق استوار بود چرا که کود پاکي وصداقت دراين مدت هميشه تازه وآماده بود ومايه محبت به خوبي اين نهال حکمت را آبياري مي کردوسيراب وچنان قوه اطمينان واعتماد محکم بود که قامت اين نهال استوار تا به امروز باقي مانده
وحال که به اين نهال کوچک مي نگرم مي بينم دست سومي هم بوده وياري کرده که توانسته اين نهال را به اين زيبائي تقدير کند وآن چيزي نبود جزخواست خدا.
من ميترسم وبيم دارم چرا که گياهان هميشه درمعرض خطر حوادث هستند کوچکترين بادبدخيمي مي تواند درمقابل باد دوامي بياورد؟
آري اطمينان دارم که بزرگترين طوفهانهاي بدخيم همراه با خشم هم نمي توانند کمر اين شاخه را خم کنند تازماني که عوامل رشد اين گياه آن را ياري وهدايت مي کنند اين گياه حکمت تنهاگياهي است که در خود خار ندارد چرا که يکرنگي و يکروئي هيچگاه باعث دشمن تراشي نمي شود
نوشته اي راکه گوياي حقيقتي است حقيقتي که بذرش را دردلهايمان نهاديم تابا کود کيمياي پاکي و صداقت قلبمان محفوظ شود با جرعه محبت آبياري گردد وبااعتماد واطمينان قوت گيرد وبرپابماند روزها مي گذشت ودانه حکمت ريشه مي پروراند وقدقامت مي کرد که به حق استوار بود چرا که کود پاکي وصداقت دراين مدت هميشه تازه وآماده بود ومايه محبت به خوبي اين نهال حکمت را آبياري مي کردوسيراب وچنان قوه اطمينان واعتماد محکم بود که قامت اين نهال استوار تا به امروز باقي مانده
وحال که به اين نهال کوچک مي نگرم مي بينم دست سومي هم بوده وياري کرده که توانسته اين نهال را به اين زيبائي تقدير کند وآن چيزي نبود جزخواست خدا.
من ميترسم وبيم دارم چرا که گياهان هميشه درمعرض خطر حوادث هستند کوچکترين بادبدخيمي مي تواند درمقابل باد دوامي بياورد؟
آري اطمينان دارم که بزرگترين طوفهانهاي بدخيم همراه با خشم هم نمي توانند کمر اين شاخه را خم کنند تازماني که عوامل رشد اين گياه آن را ياري وهدايت مي کنند اين گياه حکمت تنهاگياهي است که در خود خار ندارد چرا که يکرنگي و يکروئي هيچگاه باعث دشمن تراشي نمي شود
نميدونم چرا ويتامين نوشتنم ! تموم شده ؟
مطلبي تو ذهنم نمياد تا در موردش بنويسم . پس تصميم گرفتم در مورد اينكه نميتونم بنويسم ! بنويسم .......
آره نوشتن يه جور تخليه است . بيرون ريختن اون چيزهايي كه تو دل آدم مونده و جا خوش كرده .بيرون كردن اون چيزهايي كه بايد گوش شنوايي باشه تا بشنوه و انسان اونا رو نميتونه بهمين خاطر نبودن گوش ! به هركسي بگه .
ولي انسان وقتي مينويسه فكر ميكنه در دل خود داره با خودش نجوا ميكنه . اون رودربايستي كه هنگام حرف زدن ايجاد ميشه ديگه مزاحمت اجاد نميكنه . منكه اينطوريم ... شايد براي شما يه احساس ديگهاي باشه !
به هرحال من در نوشتن راحت ترم تا در گفتن . هرچند لذتي كه آدم از هم صحبتي ميبره به نوشتن نميرسه .
خوب اين هم قسم من كه گفتم كه هر روز بنويسم راست شد .
شما خودتون ميدونيد :))
مطلبي تو ذهنم نمياد تا در موردش بنويسم . پس تصميم گرفتم در مورد اينكه نميتونم بنويسم ! بنويسم .......
آره نوشتن يه جور تخليه است . بيرون ريختن اون چيزهايي كه تو دل آدم مونده و جا خوش كرده .بيرون كردن اون چيزهايي كه بايد گوش شنوايي باشه تا بشنوه و انسان اونا رو نميتونه بهمين خاطر نبودن گوش ! به هركسي بگه .
ولي انسان وقتي مينويسه فكر ميكنه در دل خود داره با خودش نجوا ميكنه . اون رودربايستي كه هنگام حرف زدن ايجاد ميشه ديگه مزاحمت اجاد نميكنه . منكه اينطوريم ... شايد براي شما يه احساس ديگهاي باشه !
به هرحال من در نوشتن راحت ترم تا در گفتن . هرچند لذتي كه آدم از هم صحبتي ميبره به نوشتن نميرسه .
خوب اين هم قسم من كه گفتم كه هر روز بنويسم راست شد .
شما خودتون ميدونيد :))
اشتراک در:
پیامها (Atom)
