پس ازمدتها سلام وعرض ا دب
نميدونم چرا به نوعي ازاين صفحه دلخوري پيدا كردم اما چون ديگه به حد انفجار رسيدم دلم ميخواد چند كلمه اي بنويسم شايد كمي راحت بشم
اما ازكجا شروع كنم نميدونم به طبيعت پناه بردم شايد يه كمي بهتر بشه حالم اما فرقي نكرد به دريا رفتم وبه آب زدم اما بازهم نشد با وجودي كه ازكوه رفتن خوشم نمي اومد اما به توصيه يكي از دوستان به كوه هم پناه بردم اما 0000 دريغ وصد افسوس كه باز فرقي نكرد
روح خسته ام نمي دونم كي وچه زماني ازاين حالت خستگي بيرون مياد خيلي ازخدا كمك گرفتم التماس كردم كه كمكم كنه اما000 ميدونم كه داره منو امتحان ميكنه و بايد چون كوه استوار باشم وچون دريا بيكران اما دريا دوست داشتم ماهي بود و ازدريا جدا نمي شدم
بعضي اوقات روح سركش وعصيانگر ميشه و انسان رو اذيت ميكنه وگاهي روح خسته و كم گنجايش ميشه وانسان رو بامشگل روبرو ميكنه
در دلم آشوبي به پا شده كه نگو آخه چيكار بايد كنم نميدونم توي مرحله اي قرار گرفتيد كه پيرامون يه موضوع خيلي چيزها ميدوني ولي نمي توني به زبان بياري چه دردناكه و چقدر سخته
تازه اگه بخواي يه كمي هم توضيح بدي فرد به بيراهه كشيده ميشه وآدم ترجيح ميده همون يه كم توضيح رو هم نده
احساس ميكنم يه كمي دارم سبك ميشم
آره
هميشه از روحيه خودم راضي بودم ولي نشد كه هم چنان باقي بماند
باز طاقت ميارم ميدونم كه ميتونم مقاومت كنم چون همين روحيه مقاومت پذير هست كه تونسته كاري انجام دهد كارانه
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 نظرات:
ارسال يک نظر