Saturday، February 14، 2004

به نام او که سرآغاز همه چيز است
حتي اگر قبلاً هم به نام او شروع نکرده باشي

Tuesday، February 03، 2004

Saturday، June 14، 2003

به نام او که بهترين آموزگار است
اولين خطاپوش
اولين بخشنده
اولين پاداش دهنده
و اولين و آخرين خيلي صفات خوب
....
باز اين صفحه محرم راز من شد
باز اين کيبرد واسط انتقال و ابراز احساسات من شد
ولي در کدام محيط مصنوعي ميتوان عمق احساسات را نشان داد
در کجا ميتوان رنگ چهره را به نمايش گذاشت
در کدام کلام ميتوان طپش قلب را به شمارش گذاشت
کاش بعضي روزها را آدم نميديد!
روزهايي که ميتواند آينده را رقم بزند
روزهايي که مسير زندگي را عوض ميکند
روزهاي آشنايي و يا کدورت
روزهاي برخورد اول يا برخورد آخر
نميشود عاشق بود و از کلمات حاوي اين احساس زيبا استفاده نکرد
نميشود رنگ و بوي محبت را ديد و ديگران را از آن محروم کرد
نميشود منتظر بود و رخسار خود را آرام نگه داشت
انتظار !
انتظار چه چيزي را بايد کشيد؟
آيا ميتوان تمام انتظارها را صحيح دانست؟
آيا ميتوان منتظر امري ماند که سنگ بايد از آسمان فرو ريزد تا تو به خواسته خود برسي
...
شايد از اين در و آن در زياد سخن راندم
ولي لب سخن باقي است
:
لذت عشق به شدت آن است
و
کسي به لذت آن ميرسد که عشق را باور داشته باشد
و ...

Wednesday، April 09، 2003

سلام به خطوط نانوشته
سلام به خطوط نوشته شده و پاک شده !!!
به هرحال شايد حوصله شنيدن يا ديدن جواب من رو نداشته باشي
ولي من حق ديدن جواب هاي تو رو دارم .
بنويس ديگه
تورخدا

Monday، April 07، 2003

سلام
سال نوتون مبارکه!
سال خوبي داشته باشيد . سالي بدون درگيري ، کدورت ، دلخوري ، دعوا ، قهر و ...
انشاءالله که هميشه لبخند بر رو لباتون نقش بسته باشه .
آدم ميتونه اشتباهاتش رو جبران کنه ؟ ميتونه سوء تفاهمات رو برطرف کنه ؟ ميتونه روابط خودش رو با ديگران مثبت کنه ؟
شايد
بستگي به خواست و اراده و تلاش و راهي که در پيش ميگيره داره
بستگي به درس گرفتن ار تجربيات داره
بستگي به گذشت و شتر ديدي نديدي هم داره
خداکنه آدم کاري نکنه که احتياج به جبران کردن داشته باشه
خدا نکنه موقعيتي پيش بياد که دلخوري ريشه بگيره
همش بستگي داره به دوچيز:
خواست شما
تجربيات شما

ببينيم چي ميشه !

Wednesday، March 26، 2003

ميدوني بعضي وقتا از کاه کوه ساختن خيلي راحته
ولي براي اين که بتوني اون کوه خيالي رو خراب کني بايد کلي ديناميت خرج کني !

چرا ما آدما اينجوري هستيم؟ چرا از اينکه کسي ابرومون رو بهمون گوشزد کنه ناراحت يا شايد عصباني ميشيم ؟
نميدونم !
ولي هرچي هست يه جاي کار اشکال داره
معمولا در اين مواقع يا توقع نداريم يا اشتباه برداشت کرديم ولي هرچي باشه نبايد زود تصميم بگيريم

Saturday، March 08، 2003

سلام
بعد از هفته ها دوري دوباره وقت کردم و اومدم بنويسم
اومدم يه کمي خودم رو سبک کنم
نميدونم تا آخرش که ديگه حرفي براي زدن ندارم اين دلم سبک شده يا نه ؟
ايشالا که شده

بعضي وقتا آدم يه کسي رو خيلي دوست داره
خيلي خيلي
به حدي که از اين دوست داشتن خودش هم تعجب ميکنه !
به چه دليلي ؟ چرا ؟ چي باعث شده ؟
هرچي فکر ميکنه به جايي نميرسه
جز اين که دلش باز پرغصه تر ميشه

من از اين دوست داشتن زجر نميکشم ! ولي گويا تو زجر ميشکي
من از اين نزديکي بوي نفرت نميبينم ولي گويا تو ميبيني
آري من خجالت ميکشم شايد تو هم بکشي

من ناخواسته به راهي افتادم که بيرون رفتن از اون همچين کار ساده اي نيست !
علاوه بر اون که شايد نيازي براي گم و گور شدن در اين راه نميبينم
من احتياج به کمک دارم
کمک کسيکه من رو درک کنه
کسيکه نخواد از شرم راحت بشه
من گم شدم در اين راه گم شدم فکرنکنم گم شده را رها کردن جوانمردي باشه
من احتياج به راهنما دارم
ولي يادمه بچه تر که بودم يه چند خط نوشتم اولش اين بود
اگر در شبي تاريک در بياباني مخوف رهگذري دلسوز به تو فانوسي داد و تو از سر غفلت آنرا خاموش کردي پس گمشدن حق توست برخود بتاب و نه بر تاريکي و بيابان

آره خودم بلدم روضه بخونم
ولي گويا گوش دادن بلد نيستم
شايد دوباره بچه حرف گوش کني شدم
به اميد آنروز